موسیقی سیاه ، خوب یا بد؟

۱۳۸۹ مهر ۲, جمعه در ۱۶:۴۰

در سیاره ای که ملیون ها سال است با شتاب به سوی فراموشی می رود ما در میان غم زاده شده ایم؛ بزرگ می شویم ، تلاش و تقلا می کنیم، بیمار می شویم، رنج می بریم، سبب رنج دیگران می شویم، گریه و مویه می کنیم، می میریم، دیگران هم می میرند، و موجودات دیگری به دنیا می آیند تا این کمدی بی معنی را از سر گیرند.
(تونل – اثر ارنستو ساباتو)

در سال های اخیر شاهد رشد چشمگیر گروه هایی هستیم که موسیقی شان را با اندوه، سیاهی، ناامیدی، افسردگی و خودکشی می شناسند. بلک متال و دوم متال در میان دیگر سبک های موسیقی متال بستر بسیار خوبی برای ظهور این گروه ها بوده است. تا جایی که مشتقاتی هم چون suicidal black metal و depressive black metal و funeral doom و... نهایت سیاهی و تاریکی را در ذهن ها تداعی می کنند. دپرسیو بلک متال که گاهی با بلک متال خودکشی گرا یکی شمرده می شود جولانگاه گروه هایی است که در اشعارشان از خودکشی، خودآزاری، خودزنی، خود تخریبی، جنون و... سخن می گویند و «نیستی» را راه رهایی آ دمی از رنج ها معرفی می کنند. وکالیست ها ضجه می زنند و گیتار فضای رعب آور و غم بار و درامز با سرعت زیاد، آشفتگی و ویرانگری زندگی را در ذهن تصویر می کنند و شنونده گاهی آن چنان تحت تاثیر قرار می گیرد که پس از شنیدن آهنگ، از زنده بودن خود خوشحال می شود!

در این نوشتار می خواهم به بررسی چند پرسش اساسی بپردازم:
ریشه رشد و گسترش موسیقی سیاه چیست؟
هدف از اشعار و موسیقی این چنینی چیست؟ انگیزه ی سازندگان این آهنگ ها چه می باشد؟
اصولا وجود این بند ها مفیدند یا مضر؟
مخاطبان این موسیقی کیستند؟

نگارنده قصد دارد دریافت های تجربی و انگاره های علمی خود را – هر چند ناقص و کوتاه – در حد بضاعت خود و وبلاگ با شما در میان بگذارد. قبل از تشریح و توضیح بیشتر اضافه می کنم قصد تقبیح و تکریم سبکی ویژه  و موسیقی ویژه و گروهی ویژه را نداشته و در نهایت بی طرفی این مقاله را از سر می گیرم.

وجود موسیقی سرشار از ناامیدی و غم – که از این پس من به آن موسیقی سیاه می گویم - حاکی از وجود مخاطب غمگین و ناامید است آن چنان که وجود پزشک حاکی از بیمار. مخاطب غمگین اتفاقا ممکن است در دنیایی زندگی کند که از رفاه و آسایش خوبی برخوردار باشد. این مخاطب موسیقی بعضا شاد رپ، موسیقی عامه پسند پاپ، موسیقی آرامش بخش لایت، موسیقی هیجانی راک، موسیقی سنتی کلاسیک، موسیقی بومی کانتری و... را می شناسد اما انتخاب او موسیقی سیاه و غمبار دپرسیو است.
این مخاطب اتفاقا ممکن است شرایط مالی خوبی داشته باشد و در سرزمینی مرفه و توسعه یافته که از حقوق مدنی و آزادی های اجتماعی خوبی برخوردار است زندگی کند. پس علت تمایل چنین مخاطبی به موسیقی سیاه چیست؟

دنیای مدرن با همه امکانات و ابزارها ی رفاهی اش – از رشد تکنولوژی تا رشد فرهنگی، اجتماعی و سیاسی- نتوانسته است از درد ها و آمال انسان مدرن بکاهد. این واقعیت تلخ را می توان با رجوع به آمارهای افسردگی و خودکشی در کشور های توسعه یافته یافت. پژوهش های انجام‌شده در اين زمينه نشان مي‌دهد كه در اروپا و آمريكا  15 تا  30درصد بزرگسالان در طول زندگي‌شان حتماً يك‌بار به افسردگي عميق مبتلا شده‌اند. شیکور ساکسنا، یکی از اعضای بخش بهداشت روانی در سازمان بهداشت جهانی چنین می گوید:  آمار و ارقام ما نشان می دهد که بار افسردگی احتمالا افزایش خواهد یافت تا جایی که در سال 2030 این بیماری در مقایسه با همه ی بیماری های دیگر که آدمی با آن ها مواجه است، بزرگترین بار برای بهداشت در جهان خواهد بود .
روابط اجتماعی شکننده و ضعیف ناشی از ظهور فضای مجازی و روابط غیر رودر رو، نابسندگی ناشی از افزایش انتظارات و انتخاب ها که منجر به ناخرسندی می شود، افزایش دغدغه های فکری ناشی از تاثیرات پول و قدرت در روابط اجتماعی و تغییر تعریف خوشبختی و موفقیت، ماشینی شدن زندگی ناشی از صنعتی شدن و دیگر اختلالات دنیای مدرن هر کدام بشر امروز را سرگردان، ناخرسند  و افسرده کرده است.
کارل یاسپرس در این باره چنین می گوید:
امروزه مغاک حاصل از ناخرسندی از دستیابی صرف و آن گونه بی یاوری که پیامد در هم شکستن مجراهای ارتباطی است، چنان تنهایی روحی ای پدید  آورده است که پیش از این هرگز وجود نداشته است. این تنهایی خود را پنهان می کند و به عبث تسلی و خلاصی خود را در رفتارهای نابخردانه و شهوانی می جوید تا آن جا که سرانجام به درک عمیق اهمیت ایجاد همپیوندی میان آدمیان هدایت شود.
بسياري از آدمیان ، افسردگي خود را به صورت خستگي ، بي قراري و تظاهر به بيماري نشان مي دهند و در حالت افراطي به صورت فعاليت هاي جنسي ، پرخاشگري و رفتار بزهكارانه بروز مي دهند .

بنیانگذاران گروه های موسیقی سیاه، لزوما انسان های دیوانه و افراد مالیخولیایی و بیماران روانی نیستند. آن ها با ساختن این موسیقی دست به گونه ای تخلیه روانی می زنند – آن گونه که همه ی ما به درد دل کردن یا به درد دل شنیدن علاقه مندیم. موسیقی سیاه و غم آلود اگر بتواند باعث تخلیه روانی و ایجاد حس همدردی در شنونده بشود می تواند به عنوان مسکنی قوی برای انسان مدرن شناخته شود. آزادسازی انرژی ها و هیجانات منفی و همدردی با ترانه سرا و موسیقی آن، می تواند تاثیرات مثبتی روی شنونده داشته باشد.
همان گونه که با روبه رو شدن با دیوانگان، بیماران روانی و معلولان جسمی و ذهنی احساس قدرت، شادمانی و شکرگزاری حاصل از سلامت  خود و احساس اعتماد به نفس فراوانی می کنیم، شنیدن این موسیقی نیز چنین تاثیری را می تواند داشته باشد.
اما گاهی ترغیب و تشویق به خودکشی، افسردگی و خودآزاری در ترانه ها شنونده ی کم ظرفیت و تازه کار موسیقی سیاه را در گرداب مشکلات و گرفتاری های خود غرق کرده و او را به اوج افسردگی و نومیدی می رساند و این چنین است که بستر مناسبی برای اقدامات و تصمیمات عجولانه و نابخردانه فراهم می شود.
به دیگر سخن، این موسیقی دو تاثیر متفاوت می تواند داشته باشد:
  1. 1)از غم ها و مشکلات فکری و روحی انسان بکاهد و او را به آرامش و آسودگی فکری هدایت کند.
  2. 2)بارقه ی امید و انگیزه ی زندگی اش را به ناامیدی و محکومیت به شکست بدل سازد.

بر پایه ی پژوهش جدیدی که به تازگی در مجله British Journal of Psychology به چاپ رسیده ، برخی مردم به موسیقی گوش می دهند تا احساسات خود را تحت کنترل در آورند. این افراد که اغلب عصبی و درون گرا هستند بیشتر از موسیقی جهت فضاسازی عاطفی برای خود و دیگران، تقویت روحیه و ایجاد انگیزش استفاده می کنند. حال آن که گروه دیگری با پشتوانه و انگیزه ی فکری بر موسیقی مورد نظر تمرکز می کنند. این افراد احتمالا موسیقی را بیشتر به شکل منطقی و ادراکی می شناسند، بر روی پیچیدگی های فنی و هنری آن متمرکز می شوند و با گوشی نقاد به ارزیابی قطعات می نشینند.
بیشتر شنوندگان موسیقی سیاه و دپرسیو از دسته نخست هستند. از این روست که متاسفانه در حوزه ی موسیقی سیاه در سال های اخیر شاهد آلبوم ها و گروه های ضعیفی هستیم که از نقطه نظر فنی و هنری حرفی برای گفتن نداشته اند؛ همان بند هایی که نام depressive black metal یا suicidal black metal را با خود حمل می کنند و از قضا توانسته اند شنونده های فراوانی را پیرامون خود گرد آورند اما موسیقی شان ضعیف و ابتدایی است.
هر چند موسیقی می تواند به ارضای احساسی و عاطفی شنونده کمک کند اما فراموش نکنیم موسیقی خود هدف است و نه ابزاری برای رسیدن به هدف؛ به دیگر سخن، موسیقی صرفا  ابزار به گریه در آوردن شنونده، در فکر فرو بردن او، شاد کردن او، به آرامش رساندن او، تهییج او و غیره نیست بلکه شنیدن موسیقی خود از والاترین اهداف است که می تواند همه ی آن ها را به همراه داشته باشد از این رو است که در انتخاب هدف باید دقت شود  و همواره شنیدن آگاهانه را به مخاطبان هر نوع موسیقی توصیه می کنم.
موسیقی خوب باید بتواند تحرک فکری و ذهنی در شنونده پدید آورد. موسیقی ای که صرفا فضاهای تیره و تار و نواهای مالیخولیایی دارد و کرختی و سکون را به شنونده تحمیل می کند چیزی بهتر از روضه خوانی های مداحان و عربده کشی های شان نیست.



نظریه ی مشترک فروم های UM و...

۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه در ۱۲:۰۹
متنی که این پایین به رنگ آبی می بینین نظریه ی سرای سالمندان متال هد های جوان هست که دوست عزیزمون Brutal تو قسمت کامنت های پست قبل گذاشته...گفتم خیلی وقته آپ نکردیم،چه بهتر که با نظر این دوستمون آپ کنیم...بالاخره اینجا یه فضای بازه که هر کسی میتونه نظرش رو بگه،منم چون این نظر از طرف پیشکسوتان خاک صحنه خورده ی این سبک غیر اعتراضی و جلف و لوس و بی معنی بود گفتم که بذارم تا بقیه ی دوستان هم باهاش آشنا بشن...البته مثل اینکه تو دهه ی 60 و 70 میلادی که این دوست عزیزمون ازش میان فحش و الفاظ رکیک مد بوده،برای همین کسانی که دوست ندارن با چنین الفاظ باستانی ای مواجه بشن از خوندن کامنت این عزیز صرف نظر کنن...


"""واقعا خسته شدم از بس تو وبلاگهای ایرانی دیدم که نوشتند "موسیقی متال موسیقی اعتراضه"

کله ی کیریتون رو از تو کونتون در بیارید! چنین چیزی هم نیست!

من نمیدونم چرا فقط توی وبلاگهای ایرانی چنین خزعبلاتی رو در مورد موسیقی متال میخونم.حالا مثل خودتون الکی با ادب حرف نمیزنم. بی شیله پیله حرفمو میگم.خداییش یا درست بنویسید یا کلا جمع کنید. چندتا کسخل دوره هم جمع شدید نظریه ارائه میدید هر روز.
موسیقی رو بیخیال شدید چسبیدید به تفسیرش! آقا جان یه چیزو میشه 1000 جور تفسیرش کرد.حالا من خودم اصلن هیچی, این حرفهای کیریتون رو توی فرومهایی مثل um بزارم همه بهتون میخندند.البته اعضای فرومهایی که میگم همشون بالای 30-40 سال سن دارند و به اندازه عمرتون متال فن بودند و به اندازه موهای سرتون لایو رفتن.آخه حق هم دارن بخندند.خنده دار نیست؟ آخه کسخل تو چنتا الد اسکول گوش دادی بر اساس اونا داری میگی متال فلانه متال بهمانه.متال یه چیزه واحد نیست که تو میای میگی هدف متال چیه!
از وقتی adsl اومده وبلاگهای فارسی از فبل هم کیریتر شدن! یه عده میشینن هر روز 10 تا آلبوم دانلود میکنن میرن متال-آرکایوز یه نگاهی به info اشون میندازن بعد میان هر کسشعری به ذهنشون میرسه تو وبلاگشون مینویسن!
بعضیهاشون هم که چندتا کتاب نیچه و کامو و ... خوندن سعی دارند موسیقی رو با چیزایی که خوندند مرتبط کنند و خودشون رو از این طریق ارضا کنند که آره ما هم یه کسشعری گفتیم و چندتا کسخلتر از خودمون ازمون تعریف کردند
آقا به هرچی اعتقاد دارین این کسخل بازیا رو جمع کنید یا بشینید به کس نوشتنتون در مورد موسیقی متال ادامه بدید و از همدیگه تعریف کنید."""

اینم لیک کامنت ایشون

-----------------------------

اینم نظریه عزیزم...

شما تو فروم های چی چی بود گفتی؟! UM؟ با اون رفقای بالای 50 سالتون میشینین فحش هایی که گفتی رو با هم تمرین میکنین و از خاطرات کنسرت های بلک سبت و از اون شبی که با راب هالفورد و پال استنلی دور یه میز مشروب خوردین میگین؟!
هر کسی برداشت خودشو از موسیقی داره،من چرت و پرت برداشت میکنم شما برو از خاطرات لایوت با پیر پاتال های دور و برت بگو


suicidal narcism II

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه در ۱۵:۳۸
تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند
و چون ابلیس ام را دیدم،او را جدی، کامل،ژرف و باوقار یافتم...او جان سنگینی بود.از راه اوست که همه چیز فرو می افتد.
با خنده می کشند نه با خشم! خیز تا جان سنگینی را بکشیم!
چون راه رفتن آموختم،به دویدن پرداختم،چون پرواز کردن آموختم،دیگر برای جنبیدن نیاز به هیچ فشاری ندارم.
اکنون سبکبار ام،اکنون در پرواز،اکنون می بینم خویشتن را در زیر پای خویش...اکنون خدایی در من رقصان است.

فراسوی نیک و بد...
نیک...بد...نیک...بد...نیک...بد...نیک...بد...تکرار پشت سر هم این دو کلمه شاید کلمه ی جدیدی رو تو مغز ما حک کنه...برای مثال نیکبد
معنی این کلمه اهمیتی نداره،نکته ی حائز اهمیتش اینه که تونستیم چرخه ی ساخت و شکل گیری خیلی از واژه هایی که روزانه به کار می بریم رو یه جورایی شبیه سازی کنیم...
کلماتی که با ترکیب واج های متداولی که به تلفظشون عادت داریم ساخته میشن...
مثلن برای ما ایرانی ها این واج ها صداهایی هستن که با خوندن ا،ب،پ،ت،ث،ج،چ،ح،خ و... تولید می کنیم که به اصطلاح بهش گویش یا لهجه گفته میشه،و اثر این گویش و لهجه رو میشه به وضوح تو کلمات متداول زبان پارسی ببینیم
اما برای مثال تو زبان تازی خبری از واج های گ،چ،پ،ژ نیست...چرا که مغز یا تارهای صوتی اونا در کل با این اصوات بیگانه بوده و هست...
یا تو یه زبان دیگه می بینیم که یه سری واج ها و اصوات کاربرد بیشتری دارن...برای مثال تو آلمانی ما "خ" رو زیاد می شنویم،یا تو فرانسه ژ یا ق...
خب؟! اینا چه ربطی به بحث ما داره؟! "متال" کجا،کلاس درس زبان عمومی کجا؟!
ولی اگه صبر کنین یه جورایی ربط پیدا می کنه...
تا اینجا تفاوت لهجه ها و گویش ها رو که به تفاوت ساختار املایی و صوتی کلمات منجر میشه رو فهمیدیم،و از اینجا میشه به این نکته رسید که شرایط اقلیمی،فرهنگی و... تاثیر مستقیمی روی این تفاوت ها بین ملل مختلف داره
بشر برای توصیف اجسام،حالات،شرایط و سایر موجودیت های پیرامونش از واج ها استفاده کرد و با جمع چند واج کلماتی رو ساخت...مثل سیب که به یه میوه ی گرد و اغلب زرد یا قرمز گفته میشه،یا انار که به همون صد دانه یاقوت دسته به دسته ی خودمون میگن.......ما میگیم انار و تازی ها رمان،انگلیسی ها هم میگن Pomegranate
تفاوت میان واژه های ملل مختلف همون تفاوتی هست که بین ارزش هاشون وجود داره...
نیک و بد برای ما چیزی و برای ملتی دیگه چیز دیگه...
ارزش های ما مایه ی سرافکندگی یه ملت دیگه هستن،و شر و بدی در نگاه اون ملت چیزی که ما به وجودش افتخار می کنیم و برای رسیدن بهش سر و دست می شکنیم...
چه ارزش ها که یک جا مایه ی تزکیه ی روح و روان و جاده ای برای رسیدن به بهشت قلمداد میشن و جای دیگه ریشه ی تمام بدی ها شمرده میشن...
اعمالی که ما بهشون واژه ی نیک رو نسبت دادیم اعمالی هستن که روزی برای ما دور از دسترس بودن و ما آینده مون رو در گرو رسیدن به اونا می دیدیم و حالا جامه ی تشریف و تکریم بهشون پوشوندیم و اونا رو فراتر از نیک و بلکه مقدس جلوه میدیم
نیک و بد...خیر و شر...روشنایی و تاریکی...ارزش ها و فضیلت ها همه و همه واژه های بی معنی ای هستن که نیک و بدشون رو از ما و باورهامون وام گرفتن!!! این ما بودیم که به رفتارها و اتفاقات بی معنی پیرامون خودمون طبق اون چیزی که می خواستیم! معنی دادیم...ارزش ها رو به وجود آوردیم تا شاید به وجود بی وجود خودمون معنا بدیم! تا شاید خودمون رو پیدا کنیم...
اولین نکته ای که بعد از این حرف ها میشه بهش فکر کرد اینه که این ارزش ها و باور ها همه انسانی و زمینی اند! نه آسمانی و ملکوتی...هیچ کدوم از این ها به ما وحی نشدن! همه رو برای پر کردن کمی و کاستی هایی ساختیم که حس می کردیم...و این کمی و کاستی ها بین ملل و جوامع مختلف متفاوت بودن و در نتیجه ارزش های متفاوتی هم به وجود اومدن...
ارزش هایی که همونطور که دیدیم در یه جامعه هنجار و در یه جامعه ی دیگه ناهنجار قلمداد میشن

هر ملت ارزش های خودش رو پرچم قرار میده و با اون به ملت دیگه حمله ور میشه...و اینطور میشه که هزاران پرچم رنگارنگ تو دنیا به وجود میاد،پرچم هایی که هر کدوم بوی خون میدن!
هزاران پرچم رنگارنگ که هر کدوم نشان از هیولای وجود یه ملته...هزاران هیولای سرکش که ملت ها برای کنترل خودشون! خلق کردن...چون که من بودن رو دوست نداشتن! چون که دوست داشتن گله باشن...گله ای از گوسفند که بع بع کنان به دنبال پرچمی میرن که باد اونو به هر سمت و سویی می بره...

{زرتشت سرزمین های بسیار دیده است و ملت های بسیار،زرتشت بر روی زمین قدرتی شگرف تر از کارهای عاشقان ندیده است،که نیک و بد نام گرفته اند. به راستی قدرت این ستایش و نکوهش هیولایی ست.برادران،بگویید،چه کس آن را لگام تواند زد؟ چه کس بر هزار گردن این هیولا بند تواند نهاد؟ آن چه هنوز در میان نیست بندی ست برای این هزار گردن،آن چه در میان نیست یک غایت است.بشر هنوز غایتی نیست! اما برادران،بگویید ام،،آن جا که بشریت هنوز غایتی نباشد،آیا جز آن است که بشریت خود هنوز در میان نیست؟
چنین گفت زرتشت . فردریش نیچه - ترجمه داریوش آشوری }


پی نوشت :

Lamb of God
VIGIL
(شب احیا)

پدر!!! خواست و اراده ات همیشه استوار باد...

من ارزش این زندگی را منکر گشته ام
چرا که دیگر نمی خواهم قربانی لقب گیرم
مرگ بر تو ای اربـــــاب...
این هم برای انکه وضعت از این نیز که هست بدتر شود
باشد که تو را زودتر به فنا برد

به من نشان بده احساس ات را...احساس گندیدن و زوال از درون وجودت را...
این احیا! می سوزد و می سوزد تا که روزی آتش خشم ما وجود ات را فرا گیرد
پــــدر..............ما تو را به دست فراموشی می سپاریم
نام ات تقدیس باد...
اما امروز همه چیز دگر گشته است...
بپرس که چرا وجودم پر است از نفرت!!!
چرا دست به دعا نشسته ام تا ملتی راکه بدان عشق می ورزم نابود شود؟
و چرا با اشتیاق جان ام را در این راه خواهم داد تا که این انقلاب تولدی نو داشته باشد
به خاطر تمامی تلاش ها و نزاع های بیهوده ی کسانی که در راه شکوه و جلال خون آلود تو جان خود را از دست داده اند
من تو را پس می زنم...تو را انکار می کنم
و با تو به مبارزه بر می خیزم تا که بتوانم به زندگی ادامه دهم!

چوپان را بزن...گوسفندان خود به خود متفرق می شوند...!!!

این بلاگ تابع قوانین مدنی جمهوری اسلامی ایران نمی باشد!

۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه در ۱۳:۰۵
از نوشته ها همه تنها دوستار آن ام که با خون خود نوشته باشند...با خون بنویس تا بدانی که خون جان است.
دریافتن خون بیگانه آسان نیست،از سرسری خوانان بیزارم...
آن که خواننده را شناخت،دیگر برای خواننده کاری نکرد.
سده ای دیگر با چنین خوانندگان،یعنی گندیدن جان!!!
... فردریش نیچه

موسیقی متال موسیقی خون است،موسیقی ای که با خون نوشته شده...موسیقی مردگان است...مردگان مطرودی که آنان را در تاریکی وجودشان صدایی برای فریاد نیست...
شنونده ای خواهد که با رنگ و بوی خون آشنا باشد...

حوصله ی ادبی و شسته رفته نوشتن ندارم،بقیه اش رو به زبون آدمیزاد میگم...

سایت ها و بلاگ های مربوط به موسیقی راک/متال تو اینترنت کم نیستن...
از سایت ها و بلاگ های پر محتوا و غنی گرفته تا اونایی که.............هیچی...بیخیال
به هر حال چنین گوناگونی ها و تفاوت هایی رو تو هر زمینه ای میشه دید و سایت ها و بلاگ های راک و متال هم از این قائده مستثنا نیستن...
موضوع بحث ما بررسی محتوای این سایت ها نیست،اصلن به ما ربطی نداره...
سایت هایی با محتوای خوب و غنی،خودشون مخاطبشون رو جذب می کنن و سایت های ضعیف هم نیازی به بررسی و نقد ندارن،چون که هر عقل سلیمی خودش فرق بین خوب و بد رو تشخیص میده...و من هم در جایگاهی نیستم که راجع به این قضایا نظر بدم...
تنها دلیلی که من رو به نوشتن این پست وا داشت دیدن چند خط از قسمت معرفی یکی از وب سایت های "خوب" توی زمینه ی راک/متال بود که واقعن باعث تعجب من شد...
البته خط مشی و برنامه های دیگران به من هیچ ربطی نداره و هر کسی آزاده هر طور که دوست داره و صلاح می دونه مطالب سایت یا بلاگ خودش رو مدیریت کنه،ولی من دوست داشتم از دید یه ناظر یا یه بازدید کننده ی این سایت خوب و پرمحتوا نظرم رو راجع به این قضیه بیان کنم...و یه نقد دوستانه رو به اطلاع این عزیزان برسونم
البته من چندان فعالیتی تو این سایت نداشتم ولی توی اون چند بازدیدی که از این سایت داشتم و شناختی که از بعضی از کاربرانش دارم میتونم بگم که مطالب و محتوای این سایت در نوع خودش عالی و قابل احترامه ولی واقعن با توجه به موضوع و محتوای این سایت یعنی موسیقی راک/متال دیدن چنین پیغام و مقدمه ای در این سایت کمی دور از انتظار و اگه دوستان ناراحت نشن مسخره! میاد


فقط ازتون می خوام که عکس بالا رو با عکس پایین مقایسه کنین...

با کلیک روی هرکدوم از عکس ها می تونین به سایت مربوطه اش برین


موسیقی متال موسیقی خون است،موسیقی ای که با خون نوشته شده...موسیقی مردگان است...مردگان مطرودی که آنان را در تاریکی وجودشان صدایی برای فریاد نیست...
شنونده ای خواهد که با رنگ و بوی خون آشنا باشد...

سده ای دیگر با چنین شنوندگان،یعنی گندیدن جان...

باید فاتحه ی متالی رو خوند که تو سایت ها و انجمن هاش چنین شعار هایی داده بشه...
متال یه اسب زیبا! وحشی و سرکشه که فقط باید باهاش تاخت و تاخت و همه ی پرده ها و حصارها رو در هم درید نه اینکه اونو تو یه اسطبل و مزرعه ی کوچک محصور کنیم و فقط باهاش پز بدیم...

you dont know how it's like......
breaking the law...breaking the law
به خصوص اگه این قوانین،قوانین ظالمانه،انسان ستیز،انحصارطلب و مسخره ی جمهوری اسلامی ایران باشه!!!


البته پر واضحه که اون پیام و پیام های مشابهش فقط جنبه ی نمادین دارن،ولی...به نظر من اگه اون پیام حقیقت رو برسونه قابل تحمل تره تا اینکه فقط یه شعار برای رد گم کنی و تبلیغ باشه!

به قول یکی از دوستان بلاگ نویسمون(مازیار) سانسور رو میشه تحمل کرد،ولی خود سانسوری رو نه!!!
شاید اون شعار زیر مجموعه ی خود سانسوری قرار نگیره،ولی میتونه به نوعی از مشتقاتش یعنی خود فروشی باشه!!!

این فقط یه نقد دوستانه بود و امیدوارم که کسی به خصوص مدیران عزیز این وب سایت با خوندن این مطلب ناراحت نشن...
در ضمن بهتر بود که من این مطالب رو تو خود این وب سایت مطرح می کردم،ولی به خاطر احترام به همون خواسته ی این عزیزان یعنی "پرهیز از چنین بحث هایی" بهتر دیدم که تو بلاگ خودمون این مطلب رو بذارم

suicidal narcism

۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه در ۲۱:۲۸
کفرگویی و تنزل منزلت یا حقیقتی تلخ؟!
انسان...اشرف مخلوقات و تجلی شکوه و جلال خالق یا چیزی میان بوزینه و موجودی خیالی به نام انسان!!؟بوزینه ی ما با تبختر خود را موجودی مهم تلقی می کند که شایسته ی خلقت توسط خداست،اما باید کمی متواضع بود و کمی هم به اجداد حیوانی خود فکر کنیم
چه فرقی ست میان ما و ببری درنده وقتی که هر دو با شکمی خالی مواجه می شویم و حاضریم برای لقمه ای نان دست به هر کار بزنیم؟! او حیوانات دیگر را در هم میدرد و ما حیوانات هم نوع! خود را...
چه فرقی ست میان ما و گربه در حالی که هر دو از برای قضای حاجت به کنجی می خزیم و هر یک به صورتی خود را از باری سنگین تخلیه می کنیم؟! او در باغچه ای و ما بین چهار دیوار...
چه فرقی ست میان ما و تمامی حیوانات و جانداران دیگر در حالی که هر یک به نوعی در شبی مهتابی به کنجی می خزیم و با یار خلوت میکنیم...البته که ما به روی تخت و در اتاقی گرم و راحت و آنها چند متر آن طرف تر و روی چمنزار،اسفالت یا در جوی آبی...
با کمی تفکر می توان دریافت که ما نیز حیوانیم...ما نیز بوزینه ایم! البته شاید با کمی تخفیف بوزینه ای متشخص!!! اما شخصیت مان نیز بویی از انسانیت نبرده است...ما از هر بوزینه ای بوزینه تریم!!! ببر از روی غریزه و برچسب حیوانیتی که ما بر آن نهادیم آهو را در هم میدرد...و باور کنید که اگر گرسنه نباشد صد ها آهو می توانند در کنارش آسوده خاطر خرامان خرامان گام بردارند و گه گاه شکلکی نیز نثار روح ببر کنند...اما ما............اما ما،ما که خود را اشرف مخلوقات می نامیم و دم از انسان و انسانیت می زنیم چه خون ها که بی دلیل به زمین نریخته ایم! چه سقف ها که بر سر بیگناهان خراب نکرده ایم! چه جنگ ها که از روی حرص و طمع آغاز نکرده ایم...و حاصل انسانیت! ما دنیایی ست که امروزه در آن جز تعفن چیز دیگری استنشاق نمی شود!!! دنیایی پر از خشم و نفرت،پر ازحرص و طمع...دنیایی مسموم که در آن تباهی می کاریم و خرمن خرمن کثافت درو می کنیم... دنیایی با آینده ای نا معلوم که در گوشه ای از زمان به ما خیره شده ست،به چشمان سیاه و تارش نگاه کنید!!! روزی به سراغ ما می آید...فرزندان فراموش شده ی انسان...فرزندانی ملعون و منحرف،فرزندان جنگ و نفرت،فرزندان تاریکی و تباهی... راهی که پدرانشان با خونابه رسم کرده اند را دنبال میکنند و به ناکجا میرسند،نا کجایی بس تاریک تر از امروز ما!!! ناکجایی که در آن هرج و مرج بیداد میکند،شک و سوءظن بنیان عقلانیت است...بنگرید به زندگی اشرف مخوقات...این است دنیای این مخلوق منحرف،مخلوقی که شب ها با گوشی پر از قصه های آسمانی و نگاهی دوخته شده به آنسوی آسمان ها به خواب میرود و در خواب به انتظار مسیحای مرده ای می نشیند که شاید روزی بیاید و او و دیگر بوزینه ها را رهایی بخشد،اما فردا که زینگ زینگ ساعت خواب را از چشمانش شست دوباره روز از نو روزی از نو...اما روز و نوری در کار نیست...هر روز ما به شب می ماند،شبی تیره و تار... این است زندگی بوزینه ی آسمانی ما...و ما نیز یکی از این بوزینگانیم،بوزینه ای از بوزینه های خدا

{
زرتشت تنها از کوه به زیر آمد و با کسی رویارو نشد.اما چون به جنگل ها پای نهاد خود را با پیرمردی رویارو دید که از کلبه ی قدیس خویش پی یافتن ریشه در جنگل بیرون آمده بود.پیرمرد با زرتشت چنین گفت :"این آواره به چشم ام بیگانه نیست،سالها پیش از این جا گذشت.نام اش زرتشت بود...اما دگر گشته است" "آن زمان خاکستر ات را به کوهستان بردی و امروز سر آن داری که آتش ات را به دره ها ببری؟! از کیفر آتش افروزی نمی هراسی؟" "آری زرتشت دگر گشته است،زرتشت کودک شده است،زرتشت بیدار شده است،اکنون تو را با خفتکان چه کار؟!" زرتشت پاسخ داد : "من آدمیان را دوست می دارم" قدیس گفت : "چرا من سر به بیابان و جنگل نهادم؟ مگر نه آنکه من نیز آدمیان را بی اندازه دوست می داشتم؟ اما کنون خدای را دوست می دارم،نه آدمیان را،آدمی نزد من چیزی است بس ناکامل،عشق به آدمی مرا مرگ آور است" زرتشت پاسخ داد : "سخن از عشق به آدمیان در میان نیست! من آدمیان را هدیه ای آورده ام" قدیس گفت : " ایشان را چیزی مده،بل چیزی از بار ایشان بستان و با ایشان بکش،این کار بیش از همه مایه ی خشنودی ایشان است،اگر تو را نیز مایه ی خشنودی باشد! اگر خواستی ایشان را چیزی دهی صدقه ای بیش مده و بگذار آن را نیز در یوزه کنند!!" زرتشت پاسخ گفت "نه،هرگز صدقه نخواهم داد...زیرا نه چندان مسکین ام که صدقه دهم" قدیس به زرتشت پوزخندی زد و گفت "پس ببین گنجینه هایت را خواهند پذیرفت یا نه! آنان به خلوت گزینان بدگمان اند و باور ندارند که ما برای هدیه دادن بیاییم ، گام هامان در کوچه هاشان طنینی سخت تنها می افکند و شباهانگاهان در بستر چون صدای پای مردی را بشنوند که دیری پیش از برآمدن خورشید می گذرد چه بسا از خویش می پرسند که : این دزد به کجا می رود؟ به آدمیان روی مکن در جنگل بمان! همان به که به جانوران روی کنی! چرا نه چون من باشی،خرسی میان خرسان،پرنده ای میان پرندگان؟" زرتشت پرسید : "قدیس در جنگل چه می کند؟" قدیس پاسخ داد : "سرود می سرایم و می خوانم و با سرودن می خندم و می گریم و زمزمه می کنم : این گونه خدای را نیایش می کنم،با سرود و گریه و خنده و زمزمه خدایی را نیایش می کنم که خدای من است اما تو ما را چه هدیه اورده ای؟" زرتشت با شنیدن این سخنان در برابر قدیس سری فرود آورد و گفت : "مرا چه چیز است که شمایان را دهم! باری بگذار زودتر بروم تا چیزی از شمایان نستانم!" و این گونه پیرمورد و مرد خنده زنان چون دو پسرک از یکدیگر جدا شدند. اما زرتشت چون تنها شد با دل خود چنین گفت "چه بسا این قدیس پیر در جنگل اش هنوز چیزی از آن نشنیده باشد که خدا مرده است!" چون زرتشت به نزدیک ترین شهر کنار جنگل رسید انبوهی از مردم را در بازار گرد آمده دید.زیرا نوید داده بودند که بندبازی نمایش خواهد داد...و زرتشت با مردم چنین گفت : من به شما ابر انسان را می آموزانم،انسان چیزی ست که بر او چیره می باید شد،برای چیره شدن بر او چه کرده اید؟ باشندگان همه تا کنون چیزی فراتر از خویش آفریده اند،اما شما می خواهید فرونشستن این مد بزرگ باشید و بس؟ و به جای چیره شدن بر انسان چه بسا به حیوان بازگردید!!؟ بوزینه در برابر انسان چی ست؟ چیزی خنده آور یا چیزی مایه ی شرم دردناک.انسان در برابر ابرانسان همین گونه خواهد بود،چیزی خنده آور یا چیزی مایه ی شرم دردناک. شما تاکنون راهی را که از کرم به انسان می رسد در نوردیده اید و هنوز بسا چیز کرم وار که در شماست.روزگاری بوزینه بودید و هنوز نیز انسان از هر بوزینه بوزینه تر است... هان! من به شما ابرانسان را می آموزانم. ابرانسان معنای زمین است.بادا که اراداه ی شما بگوید : ابرانسان معنای زمین باد! برادران شما را سوگند می دهم که به زمین وفادار مانید و باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابرزمینی سخن می گویند.اینان زهرپالای اند،چه خود دانند یا ندانند...اینان خوارشمارندگان زندگی اند و خود زهر نوشیده و رو به زوال،که زمین از ایشان بستوه است،پس بهل تا سر خویش گیرند! روزگاری کفران خدا بزرگترین کفران بود،اما خدا مرد و در پی آن این کفرگویان نیز بمردند.اکنون کفران زمین سهمگین ترین کفاران است و اندرونه ی آن ناشناختنی را بیش از معنای زمین پاس داشتن. روزگاری روان به خواری در تن می نگریست و در ان روزگار این خوارداشتن والاترین کار بود.روان تن را رنجور وتکیده و گرسنگی کشیده می خواستو این سان در اندیشه ی گریز از تن و زمین بود وه که این روان خود هنوز چه رنجور و تکیده و گرسنگی کشیده بود! و شهوت این روان بی رحمی با خویش بود. اما شما،برادران ام،نیز با من بگویید تن تان از روان تان چه حکایت می کند؟ آیا روان تان چیزی جز مسکینی است و پلشتی و آسودگی نکبت بار؟ به راستی انسان رودی ست آلوده،دریا باید بود تا رودی آلوده را پذیرا شد و ناپاکی نپذیرفت. هان به شما ابرانسان را می آموزانم،اوست این دریا.در اوست که خواری بزرگ تان فرو تواند نشست. انسان بندی ست میان حیوان و ابرانسان،بندی بر فراز مغاکی... فرا رفتنی ست پر خطر،در راه بودنی پر خطر،واپس نگریستنی پر خطر،لرزیدن و درنگیدنی پر خطر آن چه در انسان بزرگ است این است که او پل است نه غایت! آن چه در انسان خوش است این است که او فراشدی ست فروشدی! دوست میدارم آنانی را که جز فروشدن زندگی دیگر نمی شناسند،زیرا که ایشان فراشوندگان اند! دوست میدارم خوارشمارندگان بزرگ را زیرا که پاس دارندگان بزرگ اند و خدنگ های اشتیاق به سوی کرانه ی دیگر... دوست میدارم آنانی را که برای فرو شدن و فدا شدن نخست فراپشت ستارگان از پی دلیل نمی گردند،بل خویش را فدای زمین میکنند تا زمین روزی از آن ابر انسان شود. دوست می دارم آن را که چون تاس به سود اش افتد،شرمسار شود و پرسد : نکند قماربازی فریبکار باشم؟ زیرا که خواهان فناست... دوست می دارم آن را که خدای خویش را گوشمال می دهد،زیرا عاشق خدای خویشتن است.پس باید با غضب خدایش فنا شود! دوست می دارم آنان را همه که چون چکه های گران اند و یکایک از ابر تیره ی آویخته بر فراز بشر فرو میچکند.اینان بشارتگران آذرخش اند و همچون بشارتگران فنا می شوند. هان من ام یک بشارتگر آذرخش و چکه ای گران از ابر! و اما این آذرخش را نام ابرانسان است! زرتشت چون این سخنان را بگفت،در مردم نگریست و خاموش شد...آن گاه با دل خود گفت : اینان می ایستند و می خندند.اینان مرا در نمی یابند.من دهانی بهر این گوش ها نیستم. آیا نخست باید گوش هاشان را فروکوفت تا بیاموزند که از راه چشم بشنوند؟ یا می باید چون کوس و واعظان توبه غریو بر کشید؟ یا اینان تنها گنگان را باور دارند؟ اینان را چیزی ست که بدان می بالند.چه می نامند آن مایه ی به خود بالیدن را؟ "فرهنگ" می نامند اش و همان است که ایشان را از بزچرانان برتر می نشاند... از این رو دوست نمی دارند که واژه ی "خوار" را درباره ی خویش بشنوند.پس من با غرورشان سخن خواهم گفت...
چنین گفت زرتشت - فردریش نیچه . ترجمه داریوش آشوری
}




این است عصر انسان بی هویت...
بوزینه ی ملعون و گمراه
آفریننده ی آفرینندگان
می آفریند خدایانی که او را آفریدند
می ستاید آفریده هایش را...آه که چه بی هویت است این بوزینه
در اوج ظلمت و تاریکی خود را بیناترین نابینای عالم می پندارد
می دود...
هراسان و سرگردان...
در پی مسیحایش...
نیست و او را نیز می آفریند...و می ستایدش...آه که چه بی هویت است این بوزینه
این است عصر انسان بی هویت...
بوزینه ی ملعون و گمراه...
بنگر شاخه های درختان بیابانش را
بر سر هر شاخه ای بوزینه ای ست رقصان
سرمست از عطر تعفن آفرینندگان بی جان اش
آفرینندگانی بر صلیب های مقدس آفرینندگان بی جانی که باید کشته شوند تا که این بوزینه ی ملعون خود را بیابد!
آه که این بوزینه چه بی هویت است...
خود را زمینی نه بل که آسمانی می داند
از خدایانش پلکانی می سازد که او را به آسمان برساند
آسمانی که روزگاری خانه و کاشانه اش بود ست
اما البته در افسانه ها! و او برای به حقیقت رساندن افسانه ها چه افسانه ها که نساخته است...!!!
آه که این بوزینه چه بی هویت و گمراه است...

پی نوشت : درخت هر چه بیش بخواهد به سوی بلندی و نور سرافرازد،ریشه هایش سخت تر می کوشند در زمین فروروند،در فروسو،در تاریکی،در ژرفنا...در شر!
ترجمه شده برای بلاگر فارسی و توسط مجتبی ستوده | این وبلاگ برای تمامی مرورگرهای موجود بهینه سازی شده است
ایجاد شده با قدرت بلاگر | خوراک مطالب | خوراک نظرات | طراحی شده توسط MB Web Design