این آهنگ های جادویی! don't hate me از Porcupine Tree

۱۳۸۹ تیر ۲۵, جمعه در ۱۵:۲۶

A light snow is falling on London
All sign of the living has gone
The last train pulls into the stations
And no-one gets off and no-one gets on
Don't hate me
I'm not special like you
I'm tired and I'm so alone

One light burns in a window
It guides all the shadows below
Inside the ghost of a parting
And no-one is left, just the cigarette smoke

Don't hate me
I'm not special like you
I'm tired and I'm so alone
Don't fight me
I know you'll never care
Can I call you on the telephone?

Don't hate me
I'm not special like you
I'm tired and I'm so alone
Don't fight me
I know you'll never care
Can I call you?, I'm terrified

*****
برف سبکی در لندن در حال باریدن است
تمام نشانه های زندگی از میان رفته اند
آخرین قطار به ایستگاه ها وارد می شود
نه کسی پیاده می شود و نه کسی سوار

از من بیزار نباش
من مثل تو خاص نیستم
خیلی خسته و تنهایم

چراغی پشت یک پنجره روشن است
و تمام سایه ها را به پایین
به درون شبح جدایی می برد
و هیچ کسی باقی نمانده، جز سیگاری که در حال دود کردن است

از من بیزار نباش
من مثل تو خاص نیستم
خیلی خسته و تنها هستم
با من مبارزه نکن
می دانم که هیچ وقت اهمیتی نمی دهی
می توانم با تو تماس بگیرم؟

از من بیزار نباش
من مثل تو خاص نیستم
خیلی خسته و تنها هستم
با من مبارزه نکن
می دانم که هیچ وقت اهمیتی نمی دهی
می توانم با تو تماس بگیرم؟، من وحشت زده هستم
 *****

آهنگ با صدای گیتار باس ِ Colin Edwin آغاز می شود و از همان ابتدا حس خستگی و دلمردگی را در ذهن شنونده می نشاند. Chris Maitland درامر پیشین گروه به موسیقی جان تازه ای می بخشد و به مرور فضاسازی های کیبورد ِ Richard Barbieri به گیتار باس  و درامز افزوده می شود. سپس Steven Wilson با صدایی خسته، سرد و درمانده می خواند. برف شدید، ورود قطار به ایستگاه، پیاده و سوار نشدن هیچ مسافری همه و همه مثل یک تابلوی نقاشی در ذهن تصویر می شود. شاعر تنها یک تصویر ساده از روزی در لندن را توصیف نمی کند بلکه تنهایی ها و بی کسی های خودش ، سکون و سردی فضای شهرش ، روابط رو به افول مردمش ، و از میان رفتن نشانه های حیات در یک زمانه ی سرد زمسانی را توصیف می کند. شاعر در ادامه به روشن شدن چراغی پشت یک پنجره اشاره می کند. وقتی نوری روشن می شود یعنی امیدی در دل جلوه می کند. و این گونه است که سایه ها از بین می روند و تاریکی ها روشن می شوند. شاعر از جدایی صحبت می کند. منظره ای که وصف شد شاید در نگاه اکثر مردم لندن، چهره ی طبیعی ِ یک روز سرد زمستانی است که اتفاقاً می تواند برای بچه ها (درست کردن آدم برفی)، برای خانواده ها (دور هم جمع شدن در خانه)، برای کارگران (استراحت های کاری)، برای کارمندان (تعطیلی کار)، و برای اسکی بازان و ورزشکاران خوشایند و شادی بخش باشد. اما شاعر این ترانه اگر چه ممکن است بچه باشد یا کارمند باشد یا اسکی باز، اما درد «جدایی» او را از سایر افرادی که به سادگی از چنین منظره ای رد می شوند جدا می کند. شاعر از نفرت و  مبارزه سخن می گوید. پس او از تمنای عشق و علاقه می گذرد و مسئله ی اصلی اش گریز از تنفر و انزجار است: « از من متنفر نباش!» « با من مبارزه نکن» «من مثل تو آدم خاصی نیستم» با اشاره ی بعدی شاعر به «می دانم که هیچ وقت اهمیت نمی دهی » متوجه این مهم می شویم که منظور شاعر از خاص چیست. مخاطب شاعر هر کسی که باشد- جدا از جنسیت و دیگر ویژگی هایش- فردی است که با شخصیت ترانه سرا (تنها و خسته)، در تضاد است.

همیشه بهره گیری از ساز های جانبی در راک و متال کار دشوار و پر خطری است. گاهی خلاقیت ناشی از استفاده از این ساز ها باعث دلزدگی و سردرگمی شنونده می شود (چیزی که برخی از منتقدان در مورد استفاده از ویولون در آلبوم For Lies I Sire از My Dying Bride می گویند). اما در این قطعه ی موسیقی که نخستین استفاده ی پورکیوپاین تری از ساکسیفون و فلوت است، از عهده ی این کار به خوبی بر آمده اند. Theo Travis به عنوان نوازنده ی میهمان از اواسط آهنگ به جمع نوازندگان دیگر افزوده می شود. صدای سوزناک و غمبار فلوت با پیش زمینه ی گیتار باس و درامز گویی با روح و روان مخاطب به راز گفتگو می کند؛ رازی که او را از سایر مردم بی خبر اطراف جدا می کند. فلوت جای خود را به ساکسیفون می دهد. ساکسیفون با انرژی و شور وهیجان بیشتری همراه است و به موسیقی جسارت و پویایی می بخشد. هر چند گیتار نقش بسیار ضعیفی در این آهنگ دارد و از هیچ گیتار لید و گیتار ریتمی خبری نیست اما سازهای جانبی جای آن ها را به خوبی پر کرده اند (البته در تور Deadwing سال 2005 به جای فلوت و ساکسیفون، ریچارد باربیری کیبورد و استیون ویلسون گیتار را جایگزین کردند). در ادامه ی این آهنگ فضاسازی های کیبورد ما را در جای خود میخکوب و به خلسه وارد می کند. فضاهایی که من را به یاد پینک فلوید و آهنگ های مالیخولیایی اش می اندازد. و در انتها نیز گیتار سولوی استیون ویلسون پایان بسیار خوبی به آهنگ می دهد.

به گمان عده ای در راک و متال ترانه ها باید بار معنایی پیچیده ای داشته باشد و فلسفه و اندیشه ای ژرف در پشت هر واژه ی آن نشسته باشد. از خدا بگوید، از شیطان حرف بزند، دین را نقد کند، جنگ را نکوهش کند، ناراحتی های یک انسان رو به خودکشی را بیان کند، از عشق های افسانه ای بگوید، از دغدغه های بشر حرف بزند، به اوضاع سیاسی اعتراض کند... اما در این ترانه از چیزی بیشتر از یک تصویر سازی ساده و بیان احساسات شخصی تنها و خسته نمی بینیم. این ترانه به واقعیت های تجربی یک فرد خیلی نزدیک تر است. سادگی و بیان روشن و خودمانی آن نیز مثل سایر ترانه های استیون ویلسون آن را ملموس و باور پذیر کرده است. 




بیداری

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه در ۱۶:۴۱
روزی که دیوارها فرو ریخت آنان کلاه از سر برداشته و هر یک قل و زنجیر را به طرفی انداخته و با چشمانی منتظر فریاد سر دادند که آزادی!!! آزادی فرا رسیده...

و دیوارها فرو ریخت و آنان هر یک با امیدی به فردا وعده ای را چون فاخته ای کاغذی به پرواز درآورد و اینگونه آسمان امید آنان پر شد از فاخته های رنگین کاغذی...اما فاخته ها کاغذی بودند و با کوچکترین باد و بارانی چون کاغذی پاره به زمین نشستند و از آنان جز عقده ها و زخم هایی چرکین بر تن آسمان امید منتظران چیزی باقی نماند...

سالها گذشت و در پس سالها روزهایی تیره و تار بر صفحه های تقویم نقش بستند...هر صفحه به رنگی از یاس و اندوه...هر صفحه پر از پانوشت های حزن آلود که روزی در آن صفحه آرشی میزیست ولی امروز از او لکه ی سرخی به جا مانده و تکه سنگی بر خاک با کلماتی حک شده بر آن که یادگار روزهای بی خاطره است

و حال زمین پر شده از دیوارهایی که مرز فاصله ها را بر تن باورهای ما خط کشی کرده اند،و ما اکنون بین آجرهایی که خود روزی دیوارشان را فرو ریختیم مبحوس گشته ایم...ولی آسمان هنوز بر فراز دیوارهای 30 ساله ی ما پیداست و {خورشید به آسمان و زمین روشنی می بخشد ، و در سپیده دمان زیباست . ابرها باران را به نرمی می بارند . دشت ها سبزند . گزندی نیست . شادی هست ، دیگران راست . آنک البرز ؛ بلند است و سربه آسمان می ساید . و ما در پای البرز به پا ایستاده ایم ، و در برابرمان دشمنانی از خون ما ؛ با لبخند زشت . و من مردمی را می شناسم که هنوز می گویند ؛ آرش باز خواهد گشت _ کتاب آرش-نویسنده : بهرام بیضایی }

آری...روزی آرش بازخواهد گشت...و آن روز دیگر دیواری بر تن باورهای زخم خورده ی ما نخواهد رست،روزی که دیگر تمام آجر ها در زیر گام های محکم ما مدفون خواهند گشت و آسمان پر است از فاخته های رنگین...اما این بار دیگر خبری از رویاهای کاغذی نیست،این بار دیگر مانعی بر سر راه ما و آسمان آبی وجود نخواهد داشت...و خورشید تا همیشه بر سرزمین ما روشنی خواهد بخشید و ما در پای البرز به پا ایستاده ایم و در برابرمان مردمی از خون ما،با لبخندی زیبا...و من مردمی را می شناسم که هر روز می گویند آرش خود ما هستیم...

برای رسیدن به آن روز باید چشمانمان باز،گوش هایمان منتظر فریاد مردم هم خونمان و دهانمان آبستن فریادی برای هم صدایی با هم وطنانمان باشند...

برای رسیدن به آن روز باید از خواب ترس و غفلت بیدار شویم،باید به یاد داشته باشیم که ما چیزی فراتر از زندگی و جانمان را در دست داریم که هیچ کس هرگز نباید از ما بگیرد...و آن فکر و اندیشه ی ماست...چیزی که آنان از آن بیم دارند،در پس صورت های سرد و یخ زده ی ما چیزی بیش از گوشت و پوستی که با گلوله ای از ما میگیرند نهفته است،در پس صورت های یخ زده ی ما عقاید ما نهفته اند،و عقاید ضد گلوله اند......

این دولت است که باید از مردم هراس داشته باشد...نه مردم از دولت...


------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

1- اسلام سیاسی جنبش سبز

2- حضور دین رحمانی در فضای سیاسی متکثر

3- استمرار حضور دین رحمانی سرشار از رحمت، شفقت، معنویت، اخلاق و تکریم انسان

4- میراث خمینی و شریعتی

5- حضور موثر دین را در جامعه، بدون حذف تفکرهای رقیب و بدیل

6- میرحسین موسوی، به عنوان فرزند راستین انقلاب و راهروی اصیل خط امام، نمی تواند و نمی خواهد داعیه جدایی دین از سیاست داشته باشد، چرا که انقلاب و امامی که او به آن معتقد است داعیه دار بازگرداندن نقش سیاسی دین و حضور فعال آن در اجتماع در زمانه ای بود که همه دین را در پستوها و در حوزه های فردی و شخصی می جستند. و میرحسین موسوی به عنوان شاگرد راستین معلم شهید دکتر شریعتی، تلاش های او را برای فعال کردن پتانسیل های آگاهی بخش و رهایی بخش مذهب و انقلاب فراموش نمی کند.

7- تلاش شریعتی برای نشان دادن ظرفیت های ارزشمند مذهب حقیقی برای اصلاح و تحول در جامعه

8- میرحسین موسوی نیز نمی تواند از تشیع اصیل چشم بپوشد یا خواهان به انزوا رفتن دوباره آن باشد و پیشنهاد دهنده تشیعی بی رنگ یا خاکستری باشد

9- تشیع سرخ،تشیع سیاه...و این بار میرحسین موسوی فرزند زمانه ی خود تشیع سبز را به عنوان راه بدیل “اسلام سیاه سیاسی” پیش می نهد

10- تشیع سبز : تشیعی که میراث دار همان ظرفیت های انقلابی و اصلاحی تشیع سرخ شریعتی و اسلام انقلابی خمینی(ره) است، و به جای آشتی با قدرت مسلط زمانه، در برابر ظلم و ستم و جبر و تحمیل و انحصارطلبی و خودخداپنداری و تفرعن می ایستد و سبز و پایدار مقاومت می کند. تشیعی که اگر نبود مقاومت ها و ایستادگی ها، و در عین حال دوراندیشی ها و صبوری ها و مهربانی ها و عدم خشونت های اش، جنبش سبز ایران امروز اینجا نبود و به دستاوردهای امروز خود دست نیافته بود.

11- ا ا ا ا...مهندس!!! چرا بنزین تموم شد؟! چی میگی میرحسین؟! حالت خوبه؟!

اینا حرفها و نکاتی بودن که تو یکی از تازه ترین مقالات و بیانات سایت کلمه به عنوان نقد و جوابی بر صحبت ها و خواسته هایی که حول محور سکولاریسم و جدایی دین از سیاست و این حرفا از ابتدای این جنبش مطرح بوده و هست به چشم میخورن...کل مقاله رو میتونین تو خود سایت کلمه پیدا کنین)

دوست دارم به آقای موسوی بگم که برادر ارجمند و جدیدن ارزشی...این همه بازی با کلمات برای چیه؟! تشیع سرخ و سیاه و خاکستری و صورتی خال خال یشمی و... چه معنی میدن که حالا شما تشیع سبز رو هم بهشون اضافه کردی!!! چرا مردم رو بازی میدی؟! یک سال تمام صحبت از آرمان های امامی کردی که همه ی بدبختی های ما از همون روز نحسی شروع شده که اون متولد شده،یک سال از ظرفیت ها و بازگشت به قانون اساسی ای صحبت کردی که این دولت با استفاده از همون ظرفیت هاست که خون مردمش رو تو شیشه کرده...یک سال تمام از پایبندیت به جمهوری اسلامی گفتی ولی هیچکی نگفت احتمالن بالا چشم مهندس ابرو وجود داره!!!...از اونی که هیچ اعتقادی به خدا و پیغمبرت نداشت پشت سرت وایساد و فریاد زد الله اکبر...تا اونی که عین خودت هنوز به ریسمان الهی چنگ میزنه و ازش طلب مغفرت و آمرزش میکنه...منی که اعتقادی به حسین و اهل بیت پیغمبرت ندارم درست عین اون مسلمان معتقدی که بغلم وایساده بود با شنیدن "یا حسین...میرحسین" مو به بدنم سیخ میشد و فریاد میزدم "یا حسین...میرحسین"...چرا که به حرفها و وعده وعیدهات راجع به تکثرگرایی و عمومی بودن این جنبش دل بسته بودم و هنوز هم بستم...ولی کم کم داری نا امیدم میکنی،مثه اینکه واقعن کم کم داری میپری بغل آرمان های امامت...و این یعنی تکرار تاریخ،یعنی بازگشت به 30 سال قبل...و از اونجایی که به قول یکی از ائمه ی اطهارتون "عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمیشه" ما هم امکان نداره دوباره گول بازی با کلمات ارزشی و بی مفهوم شما رو بخوریم،و با اینکه دوست ندارم اینو بگم ولی مثه اینکه مجبورم بگم که درست در همین لحظه یه جورایی راه من و امثال من از راه تو و رفقای به اصطلاح اصلاح طلبت جدا میشه...

شایدم حق با تو باشه و شعور من به صحبت های تو قد نده،ولی من که تو این جملات تو چیزی جز بازی با کلمات و پیچوندن قضیه برای اینکه نه سیخ بسوزه نه کباب نمی بینم...ولی یه چیز این وسط روشنه،و اون اینه که مسیری که تو انتخاب کردی جز به دوران طلایی دهه 60 ختم نمیشه،و تنها تفاوتش اینه که آیندگان از اون به جای دهه ی 60 با عنوان دهه ی 90 و حماقت دوباره ی ملت ایران یاد میکنن

در ضمن...این جنبش به خاطر حضور سرشار ملت ایران بود که مثل توپ تو جهان صدا کرد،و به خاطر همین پلورالیسمی که تو داری وارونه جلوه اش میدی بود که عقاید مختلف با رنگ های مختلف به خاطر یه هدف مشترک کنار هم جمع شدن و همه در یک جنبش با رنگ سبز خلاصه شدن تا روزی به هدف مشترکشون یعنی همون آزادی و حذف ریا و حد و حصر از تمامی عرصه های زندگی مخصوصن همین عرصه ی دین و دیانتی که شما ازش دم میزنی برسن...و این جمله ی شما که فرمودین : " تشیعی که اگر نبود مقاومت ها و ایستادگی ها، و در عین حال دوراندیشی ها و صبوری ها و مهربانی ها و عدم خشونت های اش، جنبش سبز ایران امروز اینجا نبود و به دستاوردهای امروز خود دست نیافته بود" حرفی بس واهی و خنده داره...به هر حال من هنوز هم برات احترام خاصی قائلم،و هنوز مثل روز اولی که به عنوان یه غریبه ی آشنا بهت علاقه مند شدم دوستت دارم...ولی واقعن نمی تونم با این مواضع چند پهلو و تکراریت کنار بیام...به عنوان آخرین جمله هم فقط اینو میگم که "دین تو وجودتون ریشه دوونده،تو فکر و ذکرتون،تو تمامی عقاید و تصمیماتتون...شما به دین معتادین!!! همین و بس..." و تا وقتی که این اعتیاد تو وجودتون نهفته اس نمیتونین داعیه ی مبارزه با ظلم و ستم،و تکثرگرایی،آزادی بیان و اندیشه و دموکراسی رو داشته باشین...چطور انتظار دارین با این شعار ها و محدود سازی اهداف تکراریتون تمام جامعه ی ایران و اقلیت هاش رو زیر پوشش جنبشتون قرار بدین؟! چطور انتظار دارین یه سنی،یهودی،مسیحی،بهایی و... به جنبش تشیع! سبزتون بپیوندن؟! همین یک مساله کل ادعاتون رو راجع به تفاوت آینده ی این جنبش با حکومت حال حاظر رو نقض میکنه...از این بحث و این اهداف چه چیزی جز تبعیض و فاشیسم دینی و حذف دوباره ی اقلیت ها و باورهای مخالف و مختلف بیرون میاد؟! که در آخر باز هم به تکرار تاریخ و رسیدن به نقطه ای که الان درش هستیم میرسیم


The Foreshadowing - Slumber

۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه در ۱۹:۱۶

The Foreshadowing یک گروه دوم/گوتیک متال ایتالیایی است که در سال 2005 به وسیله ی Alessandro Pace ( مشهور به Alex Vega) عضو سابق بند های Klimt 1918، Spiritual Front  و Dope Stars Inc شکل گرفت. پس از چندی دوستان دیگر او Andrea Chiodetti  و  Francesco Sosto که در بند Spiritual Front  سابقه فعالیت داشتند به همراه Davide Pesola و Marco Benevento به گروه اضافه شدند. ایده اصلی شکل گیری گروه، ایجاد یک گروه گوتیک دوم متال قدرتمند بود که در ادامه راه گروه های بزرگی چون  My Dying Bride، Katatonia  و Anathema قدم بردارد ولی با اضافه کردن عناصر جدیدتر، استایل مخصوص خود را به دست آورد.
اولین فول آلبوم آن ها با نام Days of Nothing در اکتبر 2007 منتشر شد. موسیقی این آلبوم ساده، قدرتمند و آمیزه ای از گیتار دیستورت شده و کیبورد دلپذیر و آرام بود. سبک این آلبوم بیشتر به گوتیک متالی شبیه بود که مایه هایی از دوم را نیز در خود به همراه دارد.  Days of Nothing یک آلبوم مفهومی ( concept album) بود که در مورد یک آدم کم خرد عامی است که آرزوهای خیالی دارد. ( همانطور که می دانید آلبوم های مفهومی دارای یک موضوع کلی و واحد هستند و به بیان بهتر همه ی ترانه ها به طور یکپارچه، داستانی متحد را روایت می کنند.)

در اواخر سال 2008 اعضای گروه برای نوشتن اثر جدیدشان Oionos در استودیوی OUTER SOUND  واقع شده در رم ایتالیا دور هم جمع شدند و در بهار سال 2009 کار میکس آلبوم توسط Giuseppe Orland  (از گروه Novembre) آغاز شد. سرانجام با شروع سال 2010 آلبوم Oionos نیز منتشر شد. فضای این آلبوم تیره و تار تر و حماسی تر از آلبوم پیشینشان است و آلبوم شامل 11 ترک است که یکی از ترک های آن آهنگ Russians از sting است که به صورت فیونرال دوم متال کاور شده است. صدای Marco Benevento وکالیست گروه، شفاف و احساسی است؛ ملودی ها گیرا، و فضاسازی های کیبورد و گیتار بسیار گوشنواز هستند.  تمپوی آرام آن به هیچ عنوان آهنگ ها را خسته کننده و بی روح نکرده است و شنونده را به اوج تاریکی و غم می برد.
دانلود فول آلبوم 

*****
 Slumber یک گروه ملودیک دث/ دوم متال سوئدی است که دو تن از اعضای اصلی آن ایرانی هستند. سیاوش بیگناه (وکال- باس)، احسان کلانتر پور (کیبورد- وکال)، Jari Lindholm (گیتار) و Markus Hill (گیتار) اعضای فعلی گروه هستند. گروه در سال 2002 توسط دو عضو ایرانیش و جری لیندهلم در Stockholm تشکیل شد و پس از انتشار دو دمو، در اکتبر 2004 اولین آلبوم بلند خود را به نام Fallout منتشر کرد. این آلبوم معجونی از فضاسازی های مالیخولیایی و ملودی های پراحساس و دپرسیو است.  ترک های آن به هیچ عنوان تکراری و ملال آور نیستند و هر کدام موسیقی منحصر به فرد را دارند.
در می 2006 اعضای گروه از تغییر نامSlumber  خبر دادند. اما ظاهراً مشاجراتی که میان اعضا بر سر تغییر نام وجود داشت مانع از انجام این کار شد. گروه قرار است در دسامبر 2010 آلبوم جدید خود را با نام Resonance منتشر کند.

دانلود فول آلبوم 

چند نت زندگی...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه در ۰:۴۴
اندکی زمان می خواستم تا افکار خط خطی ام را سامان بخشم
هوای آزاد را استنشاق کنم و اندکی آرامش بیابم
همیشه قلب خود را در زندانی محصور میداشتم
همیشه دو راه بیشتر نداشته ام...عشق...و یا ترس و حشت
و من عشق را برگزیدم...

زیرا که همه چیز جزئی از انرژی است و انرژی چیزی نیست جز من و تو...

نوری از پنجره به داخل می تابد
به درون قلب و روح تو و نور تو را به سوی زمان رهنمون می کند
و عشق ذهن تو را شفا می بخشد...و زندگی.................

زیرا که همه چیز جزئی از انرژی است و انرژی چیزی نیست جز من و تو...

تنها تو هستی که می توانی زندگی ات را سامان بخشی...
تنها تو هستی که می توانی وجودت را جلا دهی...

باید فرشته ای بوده باشد که زمان را شمارده است
آری...باید فرشته ای بوده باشد که لبخندی آشنا را نمایان ساخته
مهم نیست که چقدر تلاش کنم...زیرا که توان رسیدن به تو در وجود من نیست...
نه...هیچگاه چنین توانی در من نبوده و نخواهد بود...
پس می دوم...آنفدر می دوم تا از نظرها پنهان شوم...

مادر...! آیا صدایم را می شنوی؟!
می توانی به من بگویی که تو آنجا هستی!!!؟
پدر...! کمکم می کنی؟!
می دانم که می کنی...چون هنوز برایت مهم است
و من دیگر نباید به خاطر آن همه سال های رویا مبارزه کنم...
و من دیگر نباید نگران باشم...
زیرا که بالاخره به باور خود دست یافتم،و آن را در...
مادر...! آیا صدایم را می شنوی؟!
می توانی به من بگویی که تو آنجا هستی!!!؟
پدر...! کمکم می کنی؟!
می دانم که می کنی...زیرا هنوز برایت مهم است

تنها تو هستی که می توانی زندگی ات را سامان بخشی...
تنها تو هستی که می توانی وجودت را جلا دهی....................................

هر کسی باید یه روز با مرگ گنار بیاد...و هیچوقت نمیشه به کسی که با مرگ و نابودی مشگل داره کمک کرد...اگه خودت یه جورایی اینطور مشگلی رو داری باید سعی کنی یه جور باهاش کنار بیای...من خودم فکر میکردم که تونستم با این مشگل کنار بیام تا وقتی که چشمم به این چند خط از یه کتاب افتاد...اگه درست یادم بیاد اینطور گفته بود :
"مرگ نقطه ی مقابل زندگی نیست.مرگ نقطه ی مقابل و متضاد تولد است،زندگی ابدی است..."
فکر کنم این جمله واقعن عمیق ترین و پرمعناترین جمله ای هستش که من راجع به این قضیه شنیدم،که باعث میشه من احساس آرامش کنم...(در کل احساس کردم که داستان فوق العاده ایه!) همین...! چیز دیگه ای نمیشه گفت! هه هه!
زندگی ابدیه...به طور قطع نقطه ی مقابل زندگی مرگ نیست...ولی زندگی ابدیه!!! و اینجا هیچ تضاد و تقابلی وجود نداره!!!
و به همین ترتیب هر اتفاقی که بیافته به نظر من وابسته به خشم و پرخاشگری نیست و یه حالت برخواسته از هوشیاری کامل و ثبات و سکوته...و شاید نباشه!!!
آره،چیزی که ما دنبالشیم...بودیم و خواهیم بود و حالا بهش نزدیک شدیم و میدونیم که از قبل اونجا بوده...از اول بوده تا دنباش بگردیم،اونجاس و اونجا خواهد بود تا ابد!!! تا همیشه!!!

تنها تو هستی که می توانی زندگی ات را سامان بخشی...
تنها تو هستی که می توانی درونت را جلا دهی...

(زندگی ابدیست...)

سعی کن دریابی نیازت را در این زندگی
سعی کن که خود به آن پی ببری...و درست همین امشب روح خود را در حال تنفس و زندگی احساس کنی
در همین لحظه تعلیق بین دو دنیای پیش روی مان به اشتراک خواهیم گذاشت آن تقدیس یافته در پرتو نور ستارگان و پیچیده شده چون الماسی در.....
زمان می تواند جواب چراهایت باشد،فرصت را از دست نده،همه چیز را رها کن...این یک اشتباه کوچک و ساده بیشتر نیست که دست به ساختن و غرق شدن درعشقی ساختگی بزنی...پس برخیز و خود ارباب خود باش...نیازی نیست که برده ی خاطره ی گمگشته ای در قفس باشی...

من راه خود را در پرواز و رهایی از حد و حصر زمان یافته ام...
من بر فراز آسمان به پرواز در آمده ام و زندگی را از منظری فراتر از فکر و ذهن نگریسته ام
در فضای عشق،آرامش و حقیقت نفس کشیده ام و در آب های ایمان دریانوردی کرده ام
و زندگی را در درون یافته ام...ما تنها یک لحظه ی کوتاه از زمان نیستیم!!!

زمان......می تواند جواب چراهایت باشد،فرصت را از دست نده،همه چیز را رها کن...این یک اشتباه کوچک و ساده بیشتر نیست که دست به ساختن و غرق شدن درعشقی ساختگی بزنی...پس برخیز و خود ارباب خود باش...نیازی نیست که برده ی خاطره ی گمگشته ای در قفس باشی...


We're Here Because We're Here _______________________________


1. Thin Air
2. Summernight Horizon
3. Dreaming Light
4. Everything
5. Angels Walk Among Us
6. Presence
7. A Simple Mistake
8. Get Off, Get Out
9. Universal
10. Hindsight




چند سطر زندگی...چند نت امید.....10 تراک زیبا حاصل هشتمین آلبوم گروه آلترنیتیو راک/متال بریتانیایی است که چند روزی میشه که دارم بهش گوش میدم...و در واقع چندین روز هم به تاریخ عرضه ی این آلبوم باقی مونده
و این هم جای خوشحالی داره هم جای تاسف...خوشحالی از این بابت که انتظار برای شنیدن این آلبوم خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم به پایان رسید و تاسف از این بابت که یک بار دیگه نا خواسته و به اجبار قانون کپی رایت رو نقض می کنیم...اون هم در قبال گروهی که فوق العاده دوستش دارم...ای کاش میشد سر راه برگشت به خونه همونطور که یه قاقالی لی می خریم این آلبوم رو هم از یه فروشگاه و مرکز پخشش بخریم،ولی خب...اینجا ایرانه و قانونی کار کردن تو خیلی از مواقع غیر قانونیه!
البته گروه ها هم نباید توقع چندانی از ایرانی جماعت داشته باشن...به قول شاهین نجفی و خیلی از هنرمندان خارج نشین ما انتظاری در زمینه ی مالی از کسانی که مقیم ایران هستند نداریم و با افتخار آلبوم ها و کارهامون رو تقدیم این عزیزان می کنیم(البته آناتما شاید این نظر شاهین و دیگران رو نداشته باشن و به جاش یه کم فحش حواله مون کنن...ولی جدن با شناختی که من از گروه آناتما دارم مطمئن هستم که ااگه از این بابت خوشحال نشن ناراحت هم نمیشن...)
بگذریم...

این آلبوم همونطور که گفتم هشتمین آلبوم گروه به شمار میره که بعد از تقریبن یه وقفه ی 7 ساله منتشر شد
همونطور که تو پست های قبلی گفتیم 3 تراک از این آلبوم قبلن به صورت سینگل عرضه شده و حالا هم با کمی تغییرات جزئی دوباره تو آلبوم قرار گرفته
شاید اون سه تراک به تنهایی مفهوم خاصی رو برای شنونده به دنبال نداشت ولی با چیده شدن کنار 7 تراک دیگه ی این آلبوم میشه به وضوح به اوج ظرافت و دقت هنرمندان سازنده ی این آلبوم پی می بریم و می تونیم از مفاهیم زیبای نهفته در این آلبوم لذت ببریم

من خودم به شخصه خیلی منتظر شنیدن آلبوم جدید این گروه بودم،و به همین دلیل یه سری توقعات و یه سری انتظارات رو ازش داشتم،با شنیدن این آلبوم نسبت به بعضی از توقعاتم نا امید شدم و نسبت به بعضی دیگه خیلی هم خوشحال و راضی...
در کل نفس این آلبوم به عنوان یه آلبوم جدید از آناتما میتونه برای خیل عظیم طرفداران این گروه به تنهایی راضی کننده و فوق العاده باشه ولی حتا بدون در نظر گرفتن نام گروه و وقتی به عنوان یه موسیقی و از دید یه شنونده و برای ارضای نیازهای روحی و فکری بهش نگاه کنیم می بینیم که باز هم حرف های زیادی برای گفتن داره و بدون شک میتونه یکی از بهترین های این گروه و حتا یکی از بهترین های این چند ساله لقب بگیره

چند نت زندگی عنوانی هستش که من با یه دید اولیه و چند ساعته نسبت به این آلبوم براش انتخاب کردم...
موسیقی و شعر این آلبوم به طرز اعجاز انگیزی امیدبخش و زیباست...و یه جورایی بوی زندگی میده!!!(حداقل برای من)
تو این حجم عظیم تاریکی ها و عوامل یاس و نا امیدی دنیای امروز ما،چنین آلبوم و چنین مضامینی مثل یه جرعه آب خنک و گوارا درست وسط یه بیابان خشک و بی آب و علفه که تا چشم کار میکنه سراب و نیستی افق رو برات به یه بن بست بدل کردن
افق یکی از کلمات و واژه های هستش که به یه جورایی با اشعار آناتما گره خورده...

آزادی تنها سرابی است
به انتظار نشسته در افقی دوردست
ما همه گمگشته گانیم در هزارتویی به پهنای زمان
می خواهیم و می جوییم بهشتی ناممکن را
رویاهای خیسمان را تا نهایت مرداب می نگریم
و به امید سراب پیش رو انتظار رهایی می کشیم
...گمگشته در وهم و خیال
با هدفی که با جاروی روزگار به یغما رفته است

آزادی تنها توهمی است که در افق های دوردست خیال تو لانه کرده است...

این سراب آزادی که افق رویاهای ما رو میسازه تا همیشه آدمی رو به دنبال خودش میکشه و هر کس بسته به ظرفیت روح و ذهنش چند قدم رو برای رسیدن بهش برمیداره...کمیت قدم ها اهمیتی نداره،بلکه کیفیت و جهت اون قدم هاست که می تونه مهم باشه...
حسی که با هرکدوم از اون قدم ها به انسان دست میده همون کیفیت و جهت کار هستش که میتونه باعث بشه که به جای اینکه ما
کورکورانه به دنبال اون افق و سراب واهی گام برداریم،افق خودش به ما نزدیک تر بشه

________________________________________________
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند سکوت سرشار از سخنان ناگفته است،از حرکات ناکرده...اعتراف به عشق های نهان...و شگفتی های بر زبان نیامده در این سکوت حقیقت ما نهفته است...حقیقت تو...ومن

مارگوت بیکل - ترجمه احمد شاملو
________________________________________________

به نظر من در راه رسیدن به این افق و در عمق فاجعه ی این زندگی،گوش کردن به این آلبوم زیبا خالی از لطف نیست...

من هنوز نتونستم خوب به 3 تراک
summer night horizon ، get off get out , hindsight
گوش بدم...چون متن شعرشون رو هنوز تو نت پیدا نکردم و همینطوری و فقط از طریق گوش کردن هم نمیشه خوب به شعر اصلیش پی برد...
بررسی و ترجمه ی این 3 تراک هم بمونه برای پست های بعدی و بحث تخصصی تر و بررسی کلی و دقیق تر این آلبوم که تو پست های بعدی بهش می پردازیم

بهتون پیشنهاد می کنم حتمن این آلبوم رو داونلود کنین،و مخصوصن تراک های
a simple mistake,presence,angels walk among us,thin air,hindsight,everything,dreaming light
رو از دست ندین
مخصوصن a simple mistake که یه شاهکاره!!! به تمام معناست و با تغییراتی که تو این آلبوم توش صورت گرفته خیلی خیلی زیباتر از قبل شده

پی نوشت : متنی که ابتدای این پست خوندین ترجمه ی چهار تراک از تراک های این آلبوم بود
everything,angels walk above us,presence,a simple mistake

از چپ به راست!!!


دانستن حق مردم است

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه در ۱۸:۰۰


حتماً متوجه حجم بالای سایت ها و وبلاگ های فیل*تر* شده در زمینه ی موسیقی متال شده اید. به راستی هدف از بستن روزافزون سایت ها و وبلاگ ها و  اعمال فشار بر وبلاگ نویسان چیست؟ چرا یک وبلاگ تخصصی موسیقی که در سنگر مستقیم ِ مبارزه با رژیم نیست بسته می شود؟ اقتدارگرایان رژیم از حصر فرهنگی و حذف جریان های فکری دگر اندیش و حرکت به سوی تکصدایی چه سودی می برند؟ دلیل وحشت زدگی رژیم از نشر و گسترش آگاهی ها در زمینه موسیقی متال چیست؟
به گزارش نهادهای بین‌المللی، ایران از اعمال‌کنندگان شدید فیلترینگ در جهان به شمار می رود. یکی از مشاوران قوه قضائیه ایران تعداد سایت‌های فیلتر شده- تا تاریخ آبان ۸۷ -را 5 میلیون برشمرد.
امروزه با گسترش روزافزون وسایل ارتباط جمعی و پیشرفت های چشمگیر در حوزه ی علم و تکنولوژی، کمتر کسی یافت می شود که به هیچ منبع ارتباطی ای دسترسی نداشته باشد. اینترنت، تلویزیون، ماهواره، روزنامه و... می توانند با کمترین زحمت و هزینه ای در دسترش افراد جوامع مختلف قرار بگیرند.
نظام های توتالیتر رویکرد مشابهی در مقابله با افزایش روزافزون وسایل ارتباطی اتخاد کرده اند. در نظام باوری «سنت گرایی تجدد ستیز» که بخش عمده ای از ایدئولوژی سیاسی رژیم ایران را در بر می گیرد، کنترل و تهذیب اخلاقی و فرهنگی بر حسب معیار های پوسیده و سنتی ، نظارت بر شیوه های زندگی خصوصی مردم، حمله به روشنفکری مدرن، کوشش در راه یکسان سازی و بهنجار سازی شیوه های فکر و زندگی مردم، ترویج شیوه ها و انواع خاصی از تکنیک بدن (مثل پوشش ، رنگ و...)، تعبیه نوعی پدر سالاری سیاسی و روحانی در نهاد های مختلف، تقبیح اندیشه ناسیونالیسم مدرن، سلطه ایدئولوژیک بر رسانه ها و آموزش های عمومی و اصالت رهبری در قالب نهاد ولایت مطلقه فقیه و بسط ایدئولوژی فراگیر و توتالیتر فراوان دیده می شود.
بنیاد گرایان اسلامی به دنبال یکسان سازی جریان های فکری مختلف(تک صدایی) و حذف دگر اندیشان هستند تا به این وسیله کاخ های پوشالی قدرت خود را از خطرات روشنگری و آگاهی مردم حفظ کنند. آن ها با این که همه ی وسایل ارتباطی را برای تبلیغ و گسترش ایدئولوژی های رنگ باخته خود در اختیار دارند اما حتی از چند وبلاگ موسیقی که مخاطبان آن ها به بیش از صد نفر هم نمی رسد سخت می هراسند. در دیدگاه آنان قلم ها همه باید در تثبیت و تایید اندیشه های خودشان به حرکت در آید.
جالب این که این نظام ها، با تجدد به عنوان مجموعه ای از ابزار ها و امکانات لزوماً مخالفت نمی کنند بلکه حتی از ابعاد عینی تجدد مثل تلویزیون، اینترنت و ماهواره به نفع خود استفاده کرده و ابعاد ذهنی و فکری آن را نفی می کنند. به دیگر سخن تجدد ستیزان، پیکر بی روح مدرنیته یعنی تکنولوژی تجدد را می خواهند اما ایدئولوژی آن را رد می کنند.
حامیان انضباط اجتماعی، در پی ضدیت با عقل به شیوه های رمانتیکی، مطلق گرایی ارزشی، حصر فرهنگی، اقتدارطلبی و حذف روشنفکران و دیگر اندیشان در صدد ایجاد فضای بسته ی اطلاعاتی در ایران هستند. در واقع اینان محافظه کارانی هستند که خویشتن را در جهانی دشمن صفت و نامانوس می یابند و در گریز از آزادی مدرن به دامان امنیت سنتی در می آویزند.
موسیقی متال به عنوان یکی از جنبش های بزرگ فکری در سده ی اخیر، با تابوشکنی، تقدس زدایی و هنجار شکنی ها و انتقاد هایی که به مذهب و سیاست می کند، سم مهلکی برای رژیم ایران محسوب می شود. موسیقی متال ذهن جوان ایرانی را انعطاف پذیر و چارچوب های کهنه و زنگ زده ی آن را در می شکند. یک دوستدار متال که به معنا و عمق اشعار توجه می کند به مرور سعی می کند با طرح «چرا ..؟» های گوناگون، باور ها و تعصبات مردم عامی را به چالش بکشاند. شنونده متال دیگر تعصب کورکورانه در باور های دینی را ملاک قضاوت هایش قرار نمی دهد و استدلال را جایگزین آن می کند.
بسته شدن فضای آزادبرای گفتگو و عدم امکان اجتماع توده های مختلف مردم در جامعه ی ما سبب شده است شاهد رشد چشمگیر حضور ایرانیان در سایت ها، وبلاگ ها، شبکه های مجازی و فروم ها باشیم. وبلاگ های متال هر روز بیشتر و بیشتر می شوند و بر تعداد آشنایان و علاقه مندان به این موسیقی افزوده می شود. بحث های آزاد اندیشانه و مستدل، حضور افکار مختلف، و نشر اندیشه ها و فلسفه های برون مرزی در این وبلاگ ها سردم داران رژیم را نگران کرده است. وبلاگ نویسان موسیقی متال را بار دیگر فرا می خوانم تا با یاری شان اجازه ندهیم فضای نت به یک قبرستان خاموش تبدیل شود. سلاح قدرتمند ما برای مبارزه در اینک زمان، موسیقی متال است و نباید فراموش کنیم «تا نابودی این حصار ها و محدودیت ها باید جنگید» و هرگونه عقب نشینی، یک شکست بزرگ تفسیر خواهد شد.
ترجمه شده برای بلاگر فارسی و توسط مجتبی ستوده | این وبلاگ برای تمامی مرورگرهای موجود بهینه سازی شده است
ایجاد شده با قدرت بلاگر | خوراک مطالب | خوراک نظرات | طراحی شده توسط MB Web Design