کفرگویی و تنزل منزلت یا حقیقتی تلخ؟!
انسان...اشرف مخلوقات و تجلی شکوه و جلال خالق یا چیزی میان بوزینه و موجودی خیالی به نام انسان!!؟بوزینه ی ما با تبختر خود را موجودی مهم تلقی می کند که شایسته ی خلقت توسط خداست،اما باید کمی متواضع بود و کمی هم به اجداد حیوانی خود فکر کنیم
چه فرقی ست میان ما و ببری درنده وقتی که هر دو با شکمی خالی مواجه می شویم و حاضریم برای لقمه ای نان دست به هر کار بزنیم؟! او حیوانات دیگر را در هم میدرد و ما حیوانات هم نوع! خود را...
چه فرقی ست میان ما و گربه در حالی که هر دو از برای قضای حاجت به کنجی می خزیم و هر یک به صورتی خود را از باری سنگین تخلیه می کنیم؟! او در باغچه
ای و ما بین چهار دیوار...
چه فرقی ست میان ما و تمامی حیوانات و جانداران دیگر در حالی که هر یک به نوعی در شبی مهتابی به کنجی می خزیم و با یار خلوت میکنیم...البته که ما به روی تخت و در اتاقی گرم و راحت و آنها چند متر آن طرف تر و روی چمنزار،اسفالت یا در جوی آبی...
با کمی تفکر می توان دریافت که ما نیز حیوانیم...ما نیز بوزینه ایم! البته شاید با کمی تخفیف بوزینه ای متشخص!!! اما شخصیت مان نیز بویی از انسانیت نبرده است...ما از هر بوزینه ای بوزینه تریم!!! ببر از روی غریزه و برچسب حیوانیتی که ما بر آن نهادیم آهو را در هم میدرد...و باور کنید که اگر گرسنه نباشد صد ها آهو می توانند در کنارش آسوده خاطر خرامان خرامان گام بردارند و گه گاه شکلکی نیز نثار روح ببر کنند...اما ما............اما ما،ما که خود را اشرف مخلوقات می نامیم و دم از انسان و انسانیت می زنیم چه خون ها که بی دلیل به زمین نریخته ایم! چه سقف ها که بر سر بیگناهان خراب نکرده ایم! چه جنگ ها که از روی حرص و طمع آغاز نکرده ایم...و حاصل انسانیت! ما دنیایی ست که امروزه در آن جز تعفن چیز دیگری استنشاق نمی شود!!! دنیایی پر از خشم و نفرت،پر ازحرص و طمع...دنیایی مسموم که در آن تباهی می کاریم و خرمن خرمن کثافت درو می کنیم... دنیایی با آینده ای نا معلوم که در گوشه ای از زمان به ما خیره شده ست،به چشمان سیاه و تارش نگاه کنید!!! روزی به سراغ ما می آید...فرزندان فراموش شده ی انسان...فرزندانی ملعون و منحرف،فرزندان جنگ و نفرت،فرزندان تاریکی و تباهی... راهی که پدرانشان با خونابه رسم کرده اند را دنبال میکنند و به ناکجا میرسند،نا کجایی بس تاریک تر از امروز ما!!! ناکجایی که در آن هرج و مرج بیداد میکند،شک و سوءظن بنیان عقلانیت است...بنگرید به زندگی اشرف مخوقات...این است دنیای این مخلوق منحرف،مخلوقی که شب ها با گوشی پر از قصه های آسمانی و نگاهی دوخته شده به آنسوی آسمان ها به خواب میرود و در خواب به انتظار مسیحای مرده ای می نشیند که شاید روزی بیاید و او و دیگر بوزینه ها را رهایی بخشد،اما فردا که زینگ زینگ ساعت خواب را از چشمانش شست دوباره روز از نو روزی از نو...اما روز و نوری در کار نیست...هر روز ما به شب می ماند،شبی تیره و تار... این است زندگی بوزینه ی آسمانی ما...و ما نیز یکی از این بوزینگانیم،بوزینه ای از بوزینه های خدا
انسان...اشرف مخلوقات و تجلی شکوه و جلال خالق یا چیزی میان بوزینه و موجودی خیالی به نام انسان!!؟بوزینه ی ما با تبختر خود را موجودی مهم تلقی می کند که شایسته ی خلقت توسط خداست،اما باید کمی متواضع بود و کمی هم به اجداد حیوانی خود فکر کنیم
چه فرقی ست میان ما و ببری درنده وقتی که هر دو با شکمی خالی مواجه می شویم و حاضریم برای لقمه ای نان دست به هر کار بزنیم؟! او حیوانات دیگر را در هم میدرد و ما حیوانات هم نوع! خود را...
چه فرقی ست میان ما و گربه در حالی که هر دو از برای قضای حاجت به کنجی می خزیم و هر یک به صورتی خود را از باری سنگین تخلیه می کنیم؟! او در باغچه
ای و ما بین چهار دیوار...چه فرقی ست میان ما و تمامی حیوانات و جانداران دیگر در حالی که هر یک به نوعی در شبی مهتابی به کنجی می خزیم و با یار خلوت میکنیم...البته که ما به روی تخت و در اتاقی گرم و راحت و آنها چند متر آن طرف تر و روی چمنزار،اسفالت یا در جوی آبی...
با کمی تفکر می توان دریافت که ما نیز حیوانیم...ما نیز بوزینه ایم! البته شاید با کمی تخفیف بوزینه ای متشخص!!! اما شخصیت مان نیز بویی از انسانیت نبرده است...ما از هر بوزینه ای بوزینه تریم!!! ببر از روی غریزه و برچسب حیوانیتی که ما بر آن نهادیم آهو را در هم میدرد...و باور کنید که اگر گرسنه نباشد صد ها آهو می توانند در کنارش آسوده خاطر خرامان خرامان گام بردارند و گه گاه شکلکی نیز نثار روح ببر کنند...اما ما............اما ما،ما که خود را اشرف مخلوقات می نامیم و دم از انسان و انسانیت می زنیم چه خون ها که بی دلیل به زمین نریخته ایم! چه سقف ها که بر سر بیگناهان خراب نکرده ایم! چه جنگ ها که از روی حرص و طمع آغاز نکرده ایم...و حاصل انسانیت! ما دنیایی ست که امروزه در آن جز تعفن چیز دیگری استنشاق نمی شود!!! دنیایی پر از خشم و نفرت،پر ازحرص و طمع...دنیایی مسموم که در آن تباهی می کاریم و خرمن خرمن کثافت درو می کنیم... دنیایی با آینده ای نا معلوم که در گوشه ای از زمان به ما خیره شده ست،به چشمان سیاه و تارش نگاه کنید!!! روزی به سراغ ما می آید...فرزندان فراموش شده ی انسان...فرزندانی ملعون و منحرف،فرزندان جنگ و نفرت،فرزندان تاریکی و تباهی... راهی که پدرانشان با خونابه رسم کرده اند را دنبال میکنند و به ناکجا میرسند،نا کجایی بس تاریک تر از امروز ما!!! ناکجایی که در آن هرج و مرج بیداد میکند،شک و سوءظن بنیان عقلانیت است...بنگرید به زندگی اشرف مخوقات...این است دنیای این مخلوق منحرف،مخلوقی که شب ها با گوشی پر از قصه های آسمانی و نگاهی دوخته شده به آنسوی آسمان ها به خواب میرود و در خواب به انتظار مسیحای مرده ای می نشیند که شاید روزی بیاید و او و دیگر بوزینه ها را رهایی بخشد،اما فردا که زینگ زینگ ساعت خواب را از چشمانش شست دوباره روز از نو روزی از نو...اما روز و نوری در کار نیست...هر روز ما به شب می ماند،شبی تیره و تار... این است زندگی بوزینه ی آسمانی ما...و ما نیز یکی از این بوزینگانیم،بوزینه ای از بوزینه های خدا
{
زرتشت تنها از کوه به زیر آمد و با کسی رویارو نشد.اما چون به جنگل ها پای نهاد خود را با پیرمردی رویارو دید که از کلبه ی قدیس خویش پی یافتن ریشه در جنگل بیرون آمده بود.پیرمرد با زرتشت چنین گفت :"این آواره به چشم ام بیگانه نیست،سالها پیش از این جا گذشت.نام اش زرتشت بود...اما دگر گشته است" "آن زمان خاکستر ات را به کوهستان بردی و امروز سر آن داری که آتش ات را به دره ها ببری؟! از کیفر آتش افروزی نمی هراسی؟" "آری زرتشت دگر گشته است،زرتشت کودک شده است،زرتشت بیدار شده است،اکنون تو را با خفتکان چه کار؟!" زرتشت پاسخ داد : "من آدمیان را دوست می دارم" قدیس گفت : "چرا من سر به بیابان و جنگل نهادم؟ مگر نه آنکه من نیز آدمیان را بی اندازه دوست می داشتم؟ اما کنون خدای را دوست می دارم،نه آدمیان را،آدمی نزد من چیزی است بس ناکامل،عشق به آدمی مرا مرگ آور است" زرتشت پاسخ داد : "سخن از عشق به آدمیان در میان نیست! من آدمیان را هدیه ای آورده ام" قدیس گفت : " ایشان را چیزی مده،بل چیزی از بار ایشان بستان و با ایشان بکش،این کار بیش از همه مایه ی خشنودی ایشان است،اگر تو را نیز مایه ی خشنودی باشد! اگر خواستی ایشان را چیزی دهی صدقه ای بیش مده و بگذار آن را نیز در یوزه کنند!!" زرتشت پاسخ گفت "نه،هرگز صدقه نخواهم داد...زیرا نه چندان مسکین ام که صدقه دهم" قدیس به زرتشت پوزخندی زد و گفت "پس ببین گنجینه هایت را خواهند پذیرفت یا نه! آنان به خلوت گزینان بدگمان اند و باور ندارند که ما برای هدیه دادن بیاییم ، گام هامان در کوچه هاشان طنینی سخت تنها می افکند و شباهانگاهان در بستر چون صدای پای مردی را بشنوند که دیری پیش از برآمدن خورشید می گذرد چه بسا از خویش می پرسند که : این دزد به کجا می رود؟ به آدمیان روی مکن در جنگل بمان! همان به که به جانوران روی کنی! چرا نه چون من باشی،خرسی میان خرسان،پرنده ای میان پرندگان؟" زرتشت پرسید : "قدیس در جنگل چه می کند؟" قدیس پاسخ داد : "سرود می سرایم و می خوانم و با سرودن می خندم و می گریم و زمزمه می کنم : این گونه خدای را نیایش می کنم،با سرود و گریه و خنده و زمزمه خدایی را نیایش می کنم که خدای من است اما تو ما را چه هدیه اورده ای؟" زرتشت با شنیدن این سخنان در برابر قدیس سری فرود آورد و گفت : "مرا چه چیز است که شمایان را دهم! باری بگذار زودتر بروم تا چیزی از شمایان نستانم!" و این گونه پیرمورد و مرد خنده زنان چون دو پسرک از یکدیگر جدا شدند. اما زرتشت چون تنها شد با دل خود چنین گفت "چه بسا این قدیس پیر در جنگل اش هنوز چیزی از آن نشنیده باشد که خدا مرده است!" چون زرتشت به نزدیک ترین شهر کنار جنگل رسید انبوهی از مردم را در بازار گرد آمده دید.زیرا نوید داده بودند که بندبازی نمایش خواهد داد...و زرتشت با مردم چنین گفت : من به شما ابر انسان را می آموزانم،انسان چیزی ست که بر او چیره می باید شد،برای چیره شدن بر او چه کرده اید؟ باشندگان همه تا کنون چیزی فراتر از خویش آفریده اند،اما شما می خواهید فرونشستن این مد بزرگ باشید و بس؟ و به جای چیره شدن بر انسان چه بسا به حیوان بازگردید!!؟ بوزینه در برابر انسان چی ست؟ چیزی خنده آور یا چیزی مایه ی شرم دردناک.انسان در برابر ابرانسان همین گونه خواهد بود،چیزی خنده آور یا چیزی مایه ی شرم دردناک. شما تاکنون راهی را که از کرم به انسان می رسد در نوردیده اید و هنوز بسا چیز کرم وار که در شماست.روزگاری بوزینه بودید و هنوز نیز انسان از هر بوزینه بوزینه تر است... هان! من به شما ابرانسان را می آموزانم. ابرانسان معنای زمین است.بادا که اراداه ی شما بگوید : ابرانسان معنای زمین باد! برادران شما را سوگند می دهم که به زمین وفادار مانید و باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابرزمینی سخن می گویند.اینان زهرپالای اند،چه خود دانند یا ندانند...اینان خوارشمارندگان زندگی اند و خود زهر نوشیده و رو به زوال،که زمین از ایشان بستوه است،پس بهل تا سر خویش گیرند! روزگاری کفران خدا بزرگترین کفران بود،اما خدا مرد و در پی آن این کفرگویان نیز بمردند.اکنون کفران زمین سهمگین ترین کفاران است و اندرونه ی آن ناشناختنی را بیش از معنای زمین پاس داشتن. روزگاری روان به خواری در تن می نگریست و در ان روزگار این خوارداشتن والاترین کار بود.روان تن را رنجور وتکیده و گرسنگی کشیده می خواستو این سان در اندیشه ی گریز از تن و زمین بود وه که این روان خود هنوز چه رنجور و تکیده و گرسنگی کشیده بود! و شهوت این روان بی رحمی با خویش بود. اما شما،برادران ام،نیز با من بگویید تن تان از روان تان چه حکایت می کند؟ آیا روان تان چیزی جز مسکینی است و پلشتی و آسودگی نکبت بار؟ به راستی انسان رودی ست آلوده،دریا باید بود تا رودی آلوده را پذیرا شد و ناپاکی نپذیرفت. هان به شما ابرانسان را می آموزانم،اوست این دریا.در اوست که خواری بزرگ تان فرو تواند نشست. انسان بندی ست میان حیوان و ابرانسان،بندی بر فراز مغاکی... فرا رفتنی ست پر خطر،در راه بودنی پر خطر،واپس نگریستنی پر خطر،لرزیدن و درنگیدنی پر خطر آن چه در انسان بزرگ است این است که او پل است نه غایت! آن چه در انسان خوش است این است که او فراشدی ست فروشدی! دوست میدارم آنانی را که جز فروشدن زندگی دیگر نمی شناسند،زیرا که ایشان فراشوندگان اند! دوست میدارم خوارشمارندگان بزرگ را زیرا که پاس دارندگان بزرگ اند و خدنگ های اشتیاق به سوی کرانه ی دیگر... دوست میدارم آنانی را که برای فرو شدن و فدا شدن نخست فراپشت ستارگان از پی دلیل نمی گردند،بل خویش را فدای زمین میکنند تا زمین روزی از آن ابر انسان شود. دوست می دارم آن را که چون تاس به سود اش افتد،شرمسار شود و پرسد : نکند قماربازی فریبکار باشم؟ زیرا که خواهان فناست... دوست می دارم آن را که خدای خویش را گوشمال می دهد،زیرا عاشق خدای خویشتن است.پس باید با غضب خدایش فنا شود! دوست می دارم آنان را همه که چون چکه های گران اند و یکایک از ابر تیره ی آویخته بر فراز بشر فرو میچکند.اینان بشارتگران آذرخش اند و همچون بشارتگران فنا می شوند. هان من ام یک بشارتگر آذرخش و چکه ای گران از ابر! و اما این آذرخش را نام ابرانسان است! زرتشت چون این سخنان را بگفت،در مردم نگریست و خاموش شد...آن گاه با دل خود گفت : اینان می ایستند و می خندند.اینان مرا در نمی یابند.من دهانی بهر این گوش ها نیستم. آیا نخست باید گوش هاشان را فروکوفت تا بیاموزند که از راه چشم بشنوند؟ یا می باید چون کوس و واعظان توبه غریو بر کشید؟ یا اینان تنها گنگان را باور دارند؟ اینان را چیزی ست که بدان می بالند.چه می نامند آن مایه ی به خود بالیدن را؟ "فرهنگ" می نامند اش و همان است که ایشان را از بزچرانان برتر می نشاند... از این رو دوست نمی دارند که واژه ی "خوار" را درباره ی خویش بشنوند.پس من با غرورشان سخن خواهم گفت...
چنین گفت زرتشت - فردریش نیچه . ترجمه داریوش آشوری
}
این است عصر انسان بی هویت...
بوزینه ی ملعون و گمراه
آفریننده ی آفرینندگان
می آفریند خدایانی که او را آفریدند
می ستاید آفریده هایش را...آه که چه بی هویت است این بوزینه
در اوج ظلمت و تاریکی خود را بیناترین نابینای عالم می پندارد
می دود...
هراسان و سرگردان...
در پی مسیحایش...
نیست و او را نیز می آفریند...و می ستایدش...آه که چه بی هویت است این بوزینه
این است عصر انسان بی هویت...
بوزینه ی ملعون و گمراه...
بنگر شاخه های درختان بیابانش را
بر سر هر شاخه ای بوزینه ای ست رقصان
سرمست از عطر تعفن آفرینندگان بی جان اش
آفرینندگانی بر صلیب های مقدس آفرینندگان بی جانی که باید کشته شوند تا که این بوزینه ی ملعون خود را بیابد!
آه که این بوزینه چه بی هویت است...
خود را زمینی نه بل که آسمانی می داند
از خدایانش پلکانی می سازد که او را به آسمان برساند
آسمانی که روزگاری خانه و کاشانه اش بود ست
اما البته در افسانه ها! و او برای به حقیقت رساندن افسانه ها چه افسانه ها که نساخته است...!!!
آه که این بوزینه چه بی هویت و گمراه است...
بوزینه ی ملعون و گمراه
آفریننده ی آفرینندگان
می آفریند خدایانی که او را آفریدند
می ستاید آفریده هایش را...آه که چه بی هویت است این بوزینه
در اوج ظلمت و تاریکی خود را بیناترین نابینای عالم می پندارد
می دود...
هراسان و سرگردان...
در پی مسیحایش...
نیست و او را نیز می آفریند...و می ستایدش...آه که چه بی هویت است این بوزینه
این است عصر انسان بی هویت...
بوزینه ی ملعون و گمراه...
بنگر شاخه های درختان بیابانش را
بر سر هر شاخه ای بوزینه ای ست رقصان
سرمست از عطر تعفن آفرینندگان بی جان اش
آفرینندگانی بر صلیب های مقدس آفرینندگان بی جانی که باید کشته شوند تا که این بوزینه ی ملعون خود را بیابد!
آه که این بوزینه چه بی هویت است...
خود را زمینی نه بل که آسمانی می داند
از خدایانش پلکانی می سازد که او را به آسمان برساند
آسمانی که روزگاری خانه و کاشانه اش بود ست
اما البته در افسانه ها! و او برای به حقیقت رساندن افسانه ها چه افسانه ها که نساخته است...!!!
آه که این بوزینه چه بی هویت و گمراه است...
پی نوشت : درخت هر چه بیش بخواهد به سوی بلندی و نور سرافرازد،ریشه هایش سخت تر می کوشند در زمین فروروند،در فروسو،در تاریکی،در ژرفنا...در شر!
