سلام...
به عنوان یکی از آخرین یا شاید آخرین پست سال 88 تصمیم گرفتم که بهترین آلبوم های عرضه شده تو طول سال 2009 میلادی رو براتون بذارم
البته این پست رو باید به عنوان آخرین پست سال 2009 میذاشتم ولی چون ما ایرانی هستیم خوب نیست که به تقویم سایر کشور ها به هم عیدی بدیم،و به همین خاطر تصمیم گرفتم که به عنوان عیدی امسال این پست رو تقدیم کنم به همه ی متال هد های ایران زمین
البته معیار من برای انتخاب این آلبوم ها اول از همه کیفیت و محبوبیت گروه ها بین ایرانی ها و بعد علاقه ی شخصی من به گروه یا خود اون آلبوم بوده و ممکنه(و حتمن اینطوره) که آلبومی باشه که از خیلی جهات از این آلبوم ها بهتر بوده باشه ولی بنا به نقض یکی از دلایل بالا ازش صرفنظر کردم
در ضمن قبل از پرداختن به بحث اصلی پست یه پی نوشت هست که پایین می بینین،اگه حوصله خوندن یه دل نوشته رو داشتین بخونین اگه نه برین سر اصل مطلب
پی نوشت :تا به کی جاده ها را زیر گام های خود پیمود که روزی تو را مرد خطاب کنند؟
تا به کی دریا ها را در نوردید تا روزی فاخته ای سرگردان بر شن های ساحل آرام گیرد؟
تا به کی گلوله های توپ باید به پرواز درآیند که روزی تا همیشه از فرود بر سر آوارگان منع شوند؟
تا به کی کوه ها سدی باشند مقابل دریاییان تا روزی زیر بار امواج خروشان دریا ها خرد شوند؟
تا به کی مردمانی از دیار حصر در حسرت رنگ فردا عمر ببازند،که شاید روزی اجازه ی آزادی به آنها داده شود؟
تا به کی می توان چرخید و هیچ ندید؟
تا به کی به بالا نگریست و آسمان را نادیده گرفت؟
تا به کی گوش ها برای شنیدن فریادهای یک ملت ناتوان باشند؟
تا به کی اجساد خونین بر روی سنگ فرش خیابان جان دهند تا خفته ای به مظلومیت ملتی آگاه شود؟
کیست که بتواند آتش درکف دست نهد و با یاد کوه های پر برف قفقاز خود را سرگرم کند؟
یا تیغ تیز گرسنگی را با یاد سفره های رنگارنگ کند،کند
یا برهنه در برف دی ماه،فرو غلتد و به آفتاب تموس بیاندیشد
نه...هیچ کس...
هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد
از آنکه خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست...بلکه صد چندان بر زشتی آنها میافزاید
نه...هرگز...هرگز هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره ای تاب نیاورد
از آنکه خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست...بلکه صد چندان بر زشتی آنها میافزاید
صد چندان...بر زشتی آنها میافزاید...
مثل همیشه تا به آخر این تراک از فرهاد میرسم نا خودآگاه آهی می کشم و همینطور که به قدم زدن در کوچه های خلوت و تاریک ادامه میدم سعی می کنم که دستم رو توی جیب تنگ شلوارم فرو کنم و دکمه ی Previous رو بزنم تا یک بار دیگه محو شنیدن صدای گوش نواز فرهاد بشم و بی توجه به گذر زمان برای بار چندم از کنار خانه ها و منظره های تکراری که همین چند دقیقه پیش از کنارشان عبور کرده بودم بگذرم...چند بار هم چهره های آشنا و نا آشنای زیادی رو می بینم و فقط می بینم لبهاشون در حال جنبیدنه،ولی نمی تونم بشنوم چی میگن،چون هدفون توی گوشم اجازه ی شنیدن چیز دیگه ای رو به من نمیده...ولی حس می کنم که همه دارن میگن "ااا...این مگه الان از اینجا رد نشد...دیوونه شده ها...آخی....." و من با خودم میگم که که "خب خر!!!...چرا همش این مسیر رو میری و میای...دور بعد از یه کوچه دیگه برو..." ولی بیشتر مواقع بازم بی اختیار از همون مسیر میرم
بعضی وقتها که گوشم از شنیدن صدای درامز و الکتریک خسته میشه میرم سراغ فرهاد...یا فریدون و دو سه نفر دیگه(ایرانی و خارجی) ولی فرهاد چیز دیگه ایه...خیلی وقتها باعث میشه که به کل متال و راک رو فراموش کنم و وقتی به خودم میام ببینم کل کارهاش رو چند دور کامل گوش کردم و گوشیم داره داد میزنه "...LOW BATTERY...LOW BATTERY"
واااای...
وقتی که بچه بودم...پرواز یک بادبادک می بردت از بام های سحرخیزی پلک تا نارجزاران خورشید
وقتی که بچه بودم...خوبی زنی بود که بوی سیگار میداد و اشک های درشتش از پشت عینک با "قرآن" می آمیخت
آه...آن روزهای رنگین...
آه...آن روز های کوتاه...
وقتی که بچه بودم...آب و زمین و هوا بیشتر بود و جیرجیرک شب ها در خاموشی ماه آواز می خواند
وقتی که بچه بودم...در هر هزاران و یک شب یک قصه بس بود...تا خواب و بیداری خوابناکت سرشار باشد
آه...آن روز های رنگین...
آه...آن روز های کوتاه...
آه...آن روز های رنگین...
آه...آن فاصله های کوتاه...
آن روز ها آدم بزرگ ها و زاغ های فراغ اینسان فراوان نبودند...
وقتی که بچه بودم مردم نبودند...
آن روز ها وقتی که من بچه بودم،غم بود.........اما...
آن روز ها آدم بزرگ ها و زاغ های فراغ اینسان فراوان نبودند...
وقتی که من بچه بودم مردم نبودند...
آن روز ها وقتی که من بچه بودم،غم بود.........اما...کم بود...
هوا تاریک تر شده...دیگه تقریبن کسی جز من تو کوچه ها نمونده،هرکس دیگه هم مونده دیگه تو راه خونه اس،و من خیلی بی تفاوت از کنار اون هم میگذرم...منم باید برم خونه،ولی خیلی وقتها حوصله هیج چیزی رو ندارم،دوست دارم تو تاریکی قدم بزنم و فکر کنم
چه تراک زیبایی بود...واقعن یادش بخیر،چه دنیایی داشتیم...همه چیز با الان فرق داشت،آدما،کوچه،خیابون و حتی کلمات...همه یه معنی متفاوت داشتن
"قرآن".........یادش بخیر...عاشورا تاشورا(غلط املایی نیستا...خواستم نوستالژیک تر بشه،با همون لفظ بچگی نوشتمش)
درسته الان به قول بعضی از دوستان و اعضای خانواده یه بی خدای لاییک بی دین و ایمان کافر شیطان پرست بیش نیستم،ولی واقعن وقتی بهش فکر می کنم دلم برای اون روزا و اون حس و حال تنگ میشه،دلم برای اون قرآنی تنگ میشه که وقتی می خواستی از سر تاقچه برش داری 27 دور وضو میگرفتی و با یاد امام و شهدا خیلی با احتیاط میرفتی طرفش که یه وقت بهش بی احترامی نشه...
دلم برای اون روزایی تنگ میشه که همه ی هم و غم زندگیم یه توپ بود که اگه یه وقت پاره میشد تمام رویا ها و آرزوهام هم باهاش پاره میشد
آه...آن روز های رنگین...آه...آن فاصله های کوتاه...
دیگه پاهام خسته شدن...کم کم منم باید برم خونه،راهم رو کج می کنم تا به خونه برگردم که یکدفعه صدای آشنای دیگه ای از هدفون به گوشم میرسه...
یه ملودی زیبا و آشنا...هنوز فرهاد شروع به خوندن نکرده،ولی من دارم با خودم زمزمه می کنم
مرغ سحر...ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار،این قفس را
بر شکن و زیر و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درا
نغمه ی آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه این خاک توده را
پر شرر کن
یه زخم کهنه دوباره باز میشه و یه دغدغه و فکر دیگه به افکارم اضافه میکنه
چند وقتی بود که از فکر و خیال های بعد انتخابات بیرون اومده بودم...ولی با شنیدن این آهنگ باز هم یاد ظلم و ستمی افتادم که 31 ساله به ما روا داشتن...یاد صد ها شهید و هزاران اسیری افتادم که به دست این ظالمین دیو صفت از پیش ما رفتن...یاد روزهایی افتادم که به امید تغییری هر چند ناچیز از همه چیز میگذشتیم و تو خیابون ها علیه این دیکتاتوری دینی فریاد می کردیم
ظلم ظالم...جور صیاد
آشیانم،داده بر باد
ای خدا،ای فلک،ای طبیعت...
شام تاریک ما را سحر کن!
نوبهار است،گل به بار است
ابر چشمم،ژاله بار است
این قفس،چون دلم،تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین
جانب عاشق نگه ای تازه گل،از این
بیشتر کن...بیشتر کن...بیشتر کن!
مرغ بیدل،شرح هجران...
مختصر،مختصر کن...