می گفتم «متال برای همیشه برای همیشه خواهد ماند!». اما حالا می نشینم و اشک می ریزم که چه بلایی بر سرمان آمد. چرا آدم های قوی ای نبودیم؟ چرا فرار کردیم؟ چرا متال را نادیده گرفتیم؟ دلم برای تک تک پست هایم می سوزد. ما نخواستیم! همین.
حرف دل
می گفتم «متال برای همیشه برای همیشه خواهد ماند!». اما حالا می نشینم و اشک می ریزم که چه بلایی بر سرمان آمد. چرا آدم های قوی ای نبودیم؟ چرا فرار کردیم؟ چرا متال را نادیده گرفتیم؟ دلم برای تک تک پست هایم می سوزد. ما نخواستیم! همین.
|
1 نظر
|
ما که رفتیم اصفهان...- روز نوشت 3
سه شنبه 23 فروردین
فلاسک
ماهی تابه
چای
قند
دمپایی
کتاب ها و جزوه ها
کارت های بانکی
کارت دانشجویی
کارت سلف
هد ست
ام پی 4
شارژر موبایل
فلش
صابون
شامپو
لیف
لباس زیر
.....
دارم می روم اصفهان؛ البته برای کلاس های دانشگاه و امتحانات میدترم نه برای تفریح و تفرج! روز های سخت!!!!!
وسایل سفر را آماده کرده ام. احتمالاً دو هفته ای نباشم. فیلتر شکن ها را روی فلش می ریزم تا بتوانم در سایت کتابخانه ی مرکزی هر وقت که توانستم آپ کنم. کلی آلبوم جدید دانلود کرده ام که همه شان را روی ام پی 4 می ریزم تا در این مدتی که نیستم گوش بدهم.
الان ساعت حدوداً 7 و نیم است. قرارمان با یکی از بچه ها ساعت 12 و نیم امشب، ترمینال آرژانتین است. من هم تازه از آرایشگاه برگشته ام و باید بروم حمام و ... ناخن هایم را هم باید کوتاه کنم!! واااای عزیزم...ناخن های مهربانم که برای گیتار بلند شده بودند...اه...
دلم حتماً برای تهران تنگ خواهد شد. البته این مسافرت ها برای من دیگر عادی شده اند اما خب دلتنگی های من پایانی ندارد...
نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است / به خیسی چمدانی که عازم سفر است
من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم : / که سر نوشت درختان باغمان تبر است!
سید مهدی موسوی گل گلاب
کلی حرف دارم ولی زمان کم است. فعلا...
ارسال شده در دسته
روز نوشت آرش
|
3
نظر
|
یک روز پس از دیروز - روز نوشت 2
Your holy war means nothing to me
Your narrow minded no brain way of thinking
Your damned religion stay away from me
ارسال شده در دسته
روز نوشت آرش
|
2
نظر
|
ادامه می دهم، ادامه می دهی، ادامه می دهد...روز نوشت 1
اگر می توانستم، این وبلاگ را تبدیل به یک وبلاگ پرنو ی پرطرفدار می کردم و جدیدترین فیلم ها و عکس های ایرانی و خارجی را برای دانلود قرار می دادم؛ یا نه اصلا یک وبلاگ سیاسی که در آن به کل نظام و همه ی آفتابه دارانش فحش های ناموسی داده شود. ولی دوست دارم از سنگر خودم مبارزه کنم : متال.
از امروز یکشنبه 21 فروردین، می خواهم هر روز (و اگر نشد چند روز یک بار) وبلاگ را با یک روز نوشت آپ کنم.
از هر چیز که دلم بخواهد می نویسم. نظر دادید دادید، ندادید هم ایرادی ندارد.
به وبلاگ های تان سر می زنم. یواشکی دنبالتان می کنم و اگر حوصله ای و حرفی بود نظر می دهم.
«متال برای همیشه» برای همیشه خواهد ماند!!!!!!!!!!!!
زنده باد
ارسال شده در دسته
روز نوشت آرش
|
1 نظر
|
And the Germans killed the Jews And the Jews killed the Arabs And the Arabs killed the hostages And that is the news
لعنت به همشون!!! بايد بزنيم دهنشونو سرويس كنيم
اوه...ژاپنيا!!! بايد حساب اون چش بادوميا رو هم برسيم
اين همه خوونه و آتيش كه داره ميسوزه.......ولي درختمون كمه!!!
اوه...لعنت به همشون...بايد همه چي رو راست و ريس كنيم
ترمز بريدم!
كارم پريد...
عقل چي چيه؟
بمب كدومه؟
برو گم شو...
پولا رو بيا بالا بينم
يكي بره علوفه جم كنه!
كنفايكون
يكي اينو جمش كنه
جفت شيش
تيك تيك
وايسا
بينگو!!!
يه كم بخندونشون...
حالا گريه شون بنداز
حالا تو راهرو برقصونشون...
پولشونو يادت نره بگيري...
حالا يه كاري كن وايسن
حالا ديگه بهشون بگو حالشون خوبه!!!
نه جاني...الان نه...
بايد ببينيم آخر اين فيلمه چي ميشه...
پشت رنگين كمونو نيگا...هاليوودو مي بيني؟ منتظرمونه...
وقتي بچه ها مي خوان برن به من و تو چه كه راجع به چيه؟
گفتم نه جان!!! بايد تا آخر نمايش جلو بريم...
جاني ادامه بده...بايد جلو بريم...
نمي دونم چي چي سر راهمونه!
ولي فكر كنم بد نباشه...
تا آخرش بيا...
انقد ميريم و ميريم تا به ** بريم
الان نه جان! من بايد ببينم آخرش چي ميشه...
وايسا جان...
فكر كنم يه چيزه خوب اونجاس...
من قبلن كتاب زياد مي خوندم ولي......
اين يكي شايد اخباره...
يا شايدم يه جور تجاوز ديگه...
يا شايدم يه نمايش چند بار مصرف...
ولي بازم لعنت به همشون...بايد بريم جلو...
بايد حساب اون چش بادوميا رو هم برسيم
ويتناميا رو بيخيال...
اصل كاري اون خرساي روسي ان...
شايدم خرساي سوئدي!
آرژانتينيا رو حالي كرديم حالا نوبته ايناس...
هفت جد و آبادمون رو بيار جلو چشامون ببينم اين مگي راضي ميشه يا نه!!؟
نه نه نه نه نه نه نه نه...............!
s'cusi dove il bar (ببخشيد بار كجاس؟)
چي؟!!!
se para collo pou eine toe bar
s'il vous plait ou est le bar
انگليسي حرف بزن بينم چي ميگي!
ميگم اين بار لعنتي كجاس جان؟!!
حالا شد!!!
زنده باد بريتانيا!!!
بمير!
برو مگي...!
تو اين ترانه و ترانه هاي مشابه اش ميشه تا حدي با سبك و مواضع Roger Waters توي اشعارش آشنا شد...
آلبوم Final Cut رو به نوعي ميشه امضاي Waters در پينك فلويد دونست،چون كه تنها آلبوم گروه هست كه كاملن چه از نظر اشعار و چه از نظر آهنگ سازي توسط خود Waters تهيه شده،مثل اغلب كارهاي Waters در Final Cut ميشه به خوبي تاكيد Waters رو بر مسائل سياسي،ضد جنگ،ضد امپرياليسم و استعمارطلبي، و... حس كرد.
تو اين تراك هم همونطور كه گفته شد به خوبي اعتراض و مخالفت Waters به سياست هاي غلط و جنگ طلبانه ي دولت ها و بخصوص دولت وقت بريتانيا به نخست وزيري Margaret Thatcher ديده ميشه...همونطور كه در طول آهنگ دو جا با نام بردن از Maggie يا مگي به نخست وزير وقت بريتانيا اشاره مي كنه و او رو خطاب قرار ميده.
Roger Waters رو ميشه به عنوان يكي از بهترين و حتا بهترين ترانه سرايان موسيقي راك/متال دونست...هميشه توي اشعارش از مفاهيم عميق و پر معني استفاده كرده و Waters رو ميشه از اين نظر يكي از دو قطب اثرگذار موسيقي پينك فلويد دونست.
امضا و تاثير اشعار Waters رو به خوبي در تمامي شاهكارهاي پينك فلويد ميشه ديد،بخصوص آلبوم The Wall كه ميشه ازش به عنوان يكي از بهترين و تاثيرگذارترين آلبوم هاي تاريخ موسيقي راك نام برد كه بعد از آلبوم The Dark Side of the Moon كه در بين 5 آلبوم پر فروش جهان قرار داره پر فروش ترين آلبوم گرروه هستش...
همونطور كه گفتم تو تمامي كارهاي Waters چه در پينك فلويد چه در آلبوم هاي انفرادي Waters ميشه اعتراض و عصيان رو حس كرد...كه همين مشخصه از كار Waters يكي از پايه ها و عوامل قدرت بي حد و حصر و رشد پينك فلويد در عرصه ي موسيقي راك بوده...
اما هيچ وقت هيچ كميت و هيچ معياري براي سنجش نقش افراد در بندها و گروه هاي مختلف وجود نداشته و نخواهد داشت...
كاش ميشد شاهكار David Gilmour و Richard Wrights يعني Marooned رو هم ترجمه كرد...
اما حيف كه اين اثر بي نظير بي كلامه و فقط مي تونم بهتون پيشنهاد كنم كه اين اثر فوق العاده رو داونلود كنين...
قطب ديگر پينك فلويد گيتاريست محبوب و مشهور گروه يعني David Gilmour هستش كه با موسيقي كم نظير خودش روح پينك فلويد رو پديد آورد...و به گفته ي بعضي Gilmour بود كه دري وري هاي گوش خراش Waters رو شنيدني كرد...
اما صدا و اثر جادويي پينك فلويد ببش فراتر از صداي گيتار،درامز و بيس هستش...به قول نيك ميسون،Richard Wrights هارموني و پيوند دهنده ي موسيقي پينك فلويد بود...
Echoes،ciThe Great Gig in the Sky،Us and Them،A Saucerful of Secrets و تمام شاهكارهاي پينك فلويد مديون تلفيق ايده ها و هنر تمامي اعضاي گروه بوده هستند و خواهند بود.......و تصور پينك فلويد بدون حضور يكي از اين اعضا واقعن محال و دور از ذهن است...
همونطور كه ميشه خلاء حضور هر يك از اعضا رو تو آلبوم هاي انفرادي اونها و دو آلبوم آخر پينك فلويد به خوبي حس كرد...
The Division Bells از نظر موسيقيايي يكي از بهترين آثار پينك فلويد بود ولي به هيچ وجه نميشه برچسب پينك فلويد رو به اين كار زد...فقر معنايي و نبود اشعار و ايده هاي ذهني Waters به وضوح تو اين كار حس ميشه...
به هيچ وجه تو شرايط خوبي نيستم،نوشتن از موسيقي و اين حرفا هم برام خيلي سخت شده...فقط دارم مي نويسم كه يه چيزي نوشته باشم...
به جورايي دوست ندارم اون غيبت كبراي قبلمون تكرار بشه...
دوست داشتم تو شرايط و حس و حال ديگه اي بودم تا پست بهتر و كاملتري رو راجع به پينك فلويد مي نوشتم... تا حداقل نشون بدم ديويد گيلمور سروره راجر واترزه :)
ولي...............
پي نوشت 2: ...
سبزه ها زرد شدن... خنده ها درد شدن...
از سر تپه، شبا...شیهه اسبای گاری نمیاد...
از دل بیشه، غروب چهچه سار و قناری نمیاد...
دیگه از شهر سرود
تکسواری نمی یاد
دیگه مهتاب نمیاد
کرم شب تاب نمیاد
برکت از کومه رفت...
رستم از شانومه رفت...
تو هوا وقتی که برق می جه و بارون میکنه
کمون رنگ به رنگش دیگه بیرون نمیاد
رو زمین وقتی که دیب دنیا رو پرخون می کنه
سوار رخش قشنگش دیگه میدون نمیاد...
شبا شب نیست دیگه یخدون غمه...
عنكبوتاي سيا شب تو هوا تار مي تنن...
دیگه شب مرواری دوزون نمیشه
آسمون مث قدیم شبها چراغون نمیشه
غصه کوچیک سردی مث اشک جای هر ستاره سوسو میزنه!!!
سر هر شاخه خشک از سحر تا دل شب جغده که هو هو میزنه...!!!
دلا از غصه سیاس...
آخه پس خونه خورشید کجاس.........؟
قفله؟وازش می کنیم!
قهره؟نازش می کنیم!
می کشیم منتش... ...می خریم همتشو!
مگه زوره؟ به خدا هیچکی به تاریکی شب تن نمیده...
موش کورم که میگن دشمن نوره به تیغ تاریکی گردن نمیده!
دخترای ننه دریا رو زمین عشق نموند...
خیلی وقت پیش بارو بندیلشو بست خونه تکوند
دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمیشه
تو کتابم دیگه اون جور چیزا پیدا نمیشه...
دنیا زندون شده...
نه عشق نه امید نه شور...
برهوتی شده دنیا که تا چش کار میکنه مردس و گور...
نه امیدی......! چه امیدی؟؟به خدا حیف امید...!!!
نه چراغی......! چه چراغی؟؟چیز خوبی میشه دید؟
نه سلامی......! چه سلامی؟؟همه خون تشنه ی هم
نه نشاطی......! چه نشاطی؟؟مگه راهش میده غم؟
داش آکل مرد لوطی
ته خندق تو قوطی
توی باغ بی بی جون...
جم جمک، بلگ خزون
دیگه ده مث قدیم نیس که از آب در می گرفت
باغاش انگار باهارا از شکوفه گر می گرفت
آب به چشمه! حالا رعیت سرآب خون میکنه
واسه چار چیکه آب چل تارو بیجون میکنه
نعشا می گندن و می پوسن و شالی می سوزه...
پای دار قاتل بیچاره همون جور تو هوا چش میدوزه...
چی می جوره تو هوا؟رفته تو فکر خدا...؟
نه برادر! ...تو نخ ابره که بارون بزنه...
شالی از خشکی درآد پوک نشا دون بزنه...
آخ اگه بارون بزنه...!
آخ اگه بارون بزنه......!
احمد شاملو.....
خورشيد ما سال هاس كه خودش تو دل تاريك شب دنبال يه دونه كبريت ميگرده...
اما نمي دونه كبريتش اين پايين تو دست دخترك كبريت فروش انقدر سوخت و سوخت كه دل هيشكي نسوخت...
اينم منم...
زني تن...ببخشيد...مردي تنها...
در آستانه ي فصلي سرد...
در ابتداي درك هستي آلوده ي زمين...
و ياس ساده و غمناك آسمان
و ناتواني اين دست هاي سيماني...
و فكر كنم كه بايد ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد...
سردمه...پس هستم...
|
5
نظر
|
...
واژه ها و كلمات ناقل معاني و مفاهيمي هستند كه نا خودآگاه با دريافت آنها احساس و حالات گوناگوني در پس زمينه ي ذهن ما تداعي مي شوند و همين پس زمينه ي ذهني باعث شكل گيري نيم بيشتري از درك و برداشت ما از هدف و مقصود حقيقي بيان آن كلمات مي شود.
با در نظر گرفتن اين نكته كه يكي از اصلي ترين و پر كاربردترين راه هاي ارتباط ميان انسان ها ارتباط كلامي و بعضن نوشتاري است پس انتخاب واژه هاي مناسب و بجا يكي از مهمترين عوامل در رساندن كامل و صحيح مقصود ما از ارتباط با ديگران است.
به همين شكل علائم و نشانه هاي بصري نيز به نحو چشم گيري مي توانند از بار واژه ها كاسته و آنها را در رساندن معنا و مفهوم ياري دهند.در اين بين هدف اصلي اين نوشتار نشان دادن سهم واژه هاست...واژه هايي كه جملات را مي سازند...جملاتي كه اشعار،داستان ها و سخنان ما را شكل مي دهند...اشعار و كتاب ها و سخناني كه شايد خود سرنوشت ما و يك نسل را شكل مي دهند و يا سال ها آوازه ي گوش نسل هاي متعدد خواهند بود...
هدف از خلق آثار هنري مانند شعر،داستان،موسيقي و… نيز انتقال مفاهيم گنجانده شده در اين آثار و به نوعي ارتباط انسان هاست…
موسيقي نيز يك زبان است كه از به هم پيوستن واژه ها پديد مي آيد…واژه هايي كه شايد با كلمات و واژه هاي متداول ما متفاوت باشند ولي مي توانند حتا بهتر از آنها در رساندن اهداف و مفاهيم گوناگون عمل كنند…
نت ها ملودي ها ريتم ها و هارموني ها،واج ها و كلمات اين زبانند…
اشعار نيز با همراهي كردن موسيقي به انتقال هر چه بهتر احساس و مفاهيم كمك بسياري مي كنند…
در موسيقي و شعر نيز انتخاب واژه هاي مناسب چه در متن و چه در نام قطعات يكي از مهمترين عوامل براي انتقال بهتر مفهوم شعر و يا قطعه ي موسيقي به شمار مي رود.
برخي اسامي خود به خود براي گروه ها و سبك هاي مختلف مرز ايجاد مي كنند...يا همانطور كه گفته شد به نوعي قبل از شنيدن يك اثر و يا آشنايي با يك گروه خاص با پيش زمينه ي معنايي كه براي ما به وجود مي آورند باعث ايجاد يك ذهنيت خاص مي شوند كه اين ذهنيت تاثير بسزايي در درك كلي ما نسبت به گروه يا اثر مورد نظر خواهد داشت.
SLAYER...نا خودآگاه با شنيدن نام SLAYER (قاتل،سلاخ) حتا براي كسي كه هيچ ذهنيتي نسبت به اين گروه Thrash Metal ندارد تصوير يك گروه با موسيقي و اشعار بسيار خشن و سريع در ذهن شنونده شكل مي گيرد و او قبل از شنيدن و آشنايي بيشتر با گروه يك ذهنيت نسبي نسبت به موسيقي مورد نظر پيدا كرده كه اين ذهنيت چه درست چه غلط بر نظرات بعدي اون نسبت به گروه تاثير خواهد گذاشت...حتا اگر موسيقي گروه با تصورات او كاملن مغاير بوده باشد...
يا Metallica...فقط چند ميلي ثانيه فكر كردن براي ريشه يابي اين اسم كافيست تا مخاطب تنها با شنيدن نام گروه كاملن متوجه سبك و جزئيات موسيقي و كاري گروه متاليكا شود...
Megadeth,lamb of god,in flames,death,cradle of filth,gojira,immortal,…………
حتا بدون هيچ پيش زمينه اي با شنيدن اسامي بالا 90 درصد ماهيت موسيقي و اشعار گروه (حتا به غلط) در ذهن مخاطب به تصوير كشيده ميشود...
و اما.............TOOL...
تا پس فردا هم روي اين اسم فكر كنين عمرن نمي تونين هيچ پيش زمينه ي درستي نسبت به اين گروه توي ذهنتون ايجاد كنين...(لهجه ام عوض شد :D چون حس كردم عاميانه نوشتن اين دو خط بهتر مطلب رو ميرسونه) و اين يعني موسيقي به واژه ها معنا مي بخشه نه واژه ها به موسيقي...
Tool با تلفيق موسيقي بي نظير خود با مفاهيم عميق گنجانده شده در اشعار فلسفي و به تفسير بعضي عرفاني و با همراهي جلوه هاي بي نظير بصري به عصاره ي بي نظير و كميابي از موسيقي دست يافته كه تنها لقبي كه مي توان براي اين سبك ويژه انتخاب كرد همين اسم گروه يعني tool است...
Tool در لغت به معني ابزار است...و انتخاب اين نام از طرف اعضاي گروه شايد براي نشان دادن هدف ابزاري موسيقي است...
ابزاري نه فقط براي گذر زمان...بلكه براي لحظاتي فارغ شدن از زندگي روزمره ي بشري...
موسيقي Tool را مي توان به دو بخش كاملن مجزا تقسيم كرد كه با وحود جدا بودن از يكديگر هر دو به طور موازي در يك مسير و به صورت هم نياز پيش مي روند...
از اين نظر اين دو بخش رو جدا از هم معرفي كردم كه خود گروه هيچ وقت متن اشعار رو به همراه آلبوم ها منتشر نكرده تا از تاثير دو طرفه ي هر كدوم از اين ها روي ديگري جلوگيري كنه،البته تاكيد بيشتر روي جلوگيري تاثير ترانه ها به روي موسيقي هستش...چون كه به دليل عميق بودن اشعار گروه اكثر شنوندگان بعد موسيقيايي آلبوم رو كنار گذاشته و خودشون رو توي اشعار آلبوم گم مي كنن در صورتي كه از خيلي جهات هدف اصلي بخصوص اعضاي گروه tool بعد موسيقيايي آلبوم هاست...
بحث حول محور جدا بودن اين دو بخش از هم در كل خيلي بحث پيچيده و سنگيني هستش و هستند كساني كه هر كدوم به يك نظر خاص متمايل هستند...
كساني مثل Roger Waters كه تاكيد بسياري روي اشعار و مفاهيم گنجانده شده در متن ترانه ها دارند و از اين جهت خيلي وقتها بعد موسيقيايي رو فراموش مي كنند و اگر David Gilmour اي در Pink Floyd نبود كسي نمي تونست بدون موسيقي بي نظير Gilmour حتا با در نظر گرفتن اشعار فوق العاده Waters به آلبوم The Wall اين گروه گوش بده...
و همينطور عكس اين قضيه...نميشه فقط موسيقي رو از بعد موسيقيايي نگاه كرد...و در كل به نظر من حضور قوي و همزمان اين دو بخش كنار هم يك امر الزامي براي موفقيت يك اثر هنري است...
يك مثال خيلي خوب براي اين قضيه كنار هم قرار دادن كارهاي انفرادي دو اسطوره ي دنياي راك هستش...يعني Roger Waters و David Gilmour...كارهاي انفرادي Gilmour از نظر موسيقي فوق العاده و بي نظيرن و كارهاي Waters از نظر ترانه ها...ولي توي هر دو كار ميشه به خوبي خلاء وجود بعد ديگر كار يعني موسيقي يا ترانه رو حس كرد.
گروه Tool با سبك Progressive راك/متال در سال 90 در Los Angeles كاليفرنيا شروع به كار كرد...
اولين آلبوم Tool يعني Undertow با ريشه هاي Heavy Metal در سال 93 منتشر شد ولي بعد ها به تدريج اعضاي گروه با انتشار آلبوم Aenima با گذر از Heavy به سمت Alternative به طرف شكل گيري مسير و سبك اصلي گروه پيش رفتند
اعضاي گروه :
Maynard James Keenan(Vocal)
Danney carey(Drums)

Adam Jones (Guitar)

Justin Chancellor (Bass Guitar)a
اوج ظرافت در عمق خشم و نفرت......غريب و آشنا...شرقي و غربي...
به عنوان يكي ديگر از خصوصيات منحصر فرد اين گروه مي توان به موزيك ويدئو هاي گروه اشاره كرد...
اكثر موزيك ويدئو هاي گروه بدون هيچ گونه تصوير از حضور اعضاي گروه هستند،و دليل اين كار نيز مثل منطق اصلي گروه يعني جلوگيري از به وجود آمدن واسط و مانع بين شنونده و پيام و موسيقي است...
همچنين اغلب ويدئوهاي گروه با تكنيك STOP MOTION يا STOP ACTION تهيه شده اند...
از بهترين موزيك ويدئوهاي گروه كه مثال خوبي براي اين نوع خاص از موزيك ويدئو ها هستند موزيك ويدئو Schism از آلبوم Lateralus است...
همانطور كه قبلن گفته شد يكي از نقاط قوت گروه علاوه بر موسيقي بي نظير گروه،اشعار عميقي هستند كه اغلب توسط مغز متفكر و ستون اصلي گروه يعني Marnyard نوشته مي شوند...Marnyard بدون شك جزو بهترين ترانه سرايان دنياست...(به نظر من ترانه،شعر و... كلمه هاي مناسبي براي نسبت دادن به متن آهنگ ها نيستند)
بدون هيچ توضيح بيشتري براي آشنايي بيشتر با سبك و اشعار گروه ميتونين با داونلود و ديدن ترجمه ي دو تراك از آلبوم Lateralus با سبك و كارهاي اين گروه بيشتر و بهتر آشنا بشين...
Parabol
گرم...به طرز غريب و محصور كننده اي گرم...
اين كالبد..اين كالبد كه من به تن دارم...
اين حقيقت...اين حقيقت كه تو را در آغوش مي كشد...
اين كالبد...اين كالبد كه من به تن دارم...
بسيار حيرت زده و اميدوار...
حيرت زده و به طرز وحشيانه اي اميدوار...
ما به سختي به ياد مي آوريم كه چه بود و چه شد پيش از اين لحظه ي گرانبها...
قبل از انتخاب حضور...در اين لحظه...در اينجا...
صبر كن...
اين كالبد...اين تن كه مرا از حركت باز مي ايستاند...
و تنهايي مرا در اينجا انكار مي كند...
اين تن...با اين تن من خود را جاودانه مي پندارم...و تمام اين درد و رنج را وهم و خيال...
______
Parabola
ما به سختي به ياد مي آوريم چه چيز و چه كسي پيش از اين لحظه ي گرانبها آمده
ما بودن در اين مكان را در اين لحظه بر مي گزينيم...بايست...در درون خود بايست...
اين حقيقت پاك...اين تجربه ي مقدس...
انتخاب حضور در اينجا...
اين كالبد...اين تن كه مرا باز مي ايستاند...انكار تنهايي من باش در اين تن...
اين تن كه مرا باز مي ايستاند...
حس جاودانگي...
اين درد و رنج چيزي چز اوهام نيست...
زنده ام!!! من در اين حقيقت مقدس...در اين حقيقت مقدس و انتخاب حضور در اين جا
اين كالبد...اين تن كه مرا باز مي ايستاند...انكار تنهايي من باش در اين تن...
اين تن كه مرا باز مي ايستاند...
حس جاودانگي...
اين درد و رنج چيزي چز اوهام نيست...
مي گردم و مي چرخم در اين حكايت آشنا...
و حول هر تجربه ي نو خود را مي تنم...
و اين فرصت و مجال را براي و نفس كشيدن و زنده بودن به نيكي مي پندارم...
اين تن كه مرا باز مي ايستاند و وجود سست و فاني ام را به من يادآور مي شود...
اين لحظه را در آغوش بگير و به خاطر آور كه ما جاودانه ايم...و تمام اين درد و رنج وهم و خيال..............
قبل از هر چيز به خاطر اين دوري طولاني مدت از آرش عزيز معذرت مي خوام...و تولد دو سالگي "متال براي هميشه" رو به آرش و بقيه دوستان عزيزي كه تو اين مدت ما رو از ياد نبردن تبريك مي گم...
يه كم نوشتن از موسيقي و مشتقاتش برام سخت شده بود و الانم چندان فرقي نكرده...اگه مي خواستم تو اين مدت چيزي بنويسم چندان نمي تونستم چيزي در خور و همسو با جو و محيط اين بلاگ و بحث هاي پيرامونش بنويسم...ولي ديگه نتونستم ننويسم...اومدم و با نوشتن اين چند خط يه بهانه تراشيدم تا دوباره كنار هم باشيم...
به اميد اينكه شروعي دوباره باشه براي روزهاي خوب گذشته...
|
9
نظر
|
تولد دو سالگی ات مبارک «متال برای همیشه» !
|
11
نظر
|
موسیقی سیاه ، خوب یا بد؟
- 1)از غم ها و مشکلات فکری و روحی انسان بکاهد و او را به آرامش و آسودگی فکری هدایت کند.
- 2)بارقه ی امید و انگیزه ی زندگی اش را به ناامیدی و محکومیت به شکست بدل سازد.
ارسال شده در دسته
افسردگی,
بلک,
دپرسیو,
متال,
مدرنیته,
موسیقی
|
40
نظر
|
نظریه ی مشترک فروم های UM و...
"""واقعا خسته شدم از بس تو وبلاگهای ایرانی دیدم که نوشتند "موسیقی متال موسیقی اعتراضه"
کله ی کیریتون رو از تو کونتون در بیارید! چنین چیزی هم نیست!
من نمیدونم چرا فقط توی وبلاگهای ایرانی چنین خزعبلاتی رو در مورد موسیقی متال میخونم.حالا مثل خودتون الکی با ادب حرف نمیزنم. بی شیله پیله حرفمو میگم.خداییش یا درست بنویسید یا کلا جمع کنید. چندتا کسخل دوره هم جمع شدید نظریه ارائه میدید هر روز.
موسیقی رو بیخیال شدید چسبیدید به تفسیرش! آقا جان یه چیزو میشه 1000 جور تفسیرش کرد.حالا من خودم اصلن هیچی, این حرفهای کیریتون رو توی فرومهایی مثل um بزارم همه بهتون میخندند.البته اعضای فرومهایی که میگم همشون بالای 30-40 سال سن دارند و به اندازه عمرتون متال فن بودند و به اندازه موهای سرتون لایو رفتن.آخه حق هم دارن بخندند.خنده دار نیست؟ آخه کسخل تو چنتا الد اسکول گوش دادی بر اساس اونا داری میگی متال فلانه متال بهمانه.متال یه چیزه واحد نیست که تو میای میگی هدف متال چیه!
از وقتی adsl اومده وبلاگهای فارسی از فبل هم کیریتر شدن! یه عده میشینن هر روز 10 تا آلبوم دانلود میکنن میرن متال-آرکایوز یه نگاهی به info اشون میندازن بعد میان هر کسشعری به ذهنشون میرسه تو وبلاگشون مینویسن!
بعضیهاشون هم که چندتا کتاب نیچه و کامو و ... خوندن سعی دارند موسیقی رو با چیزایی که خوندند مرتبط کنند و خودشون رو از این طریق ارضا کنند که آره ما هم یه کسشعری گفتیم و چندتا کسخلتر از خودمون ازمون تعریف کردند
آقا به هرچی اعتقاد دارین این کسخل بازیا رو جمع کنید یا بشینید به کس نوشتنتون در مورد موسیقی متال ادامه بدید و از همدیگه تعریف کنید."""
اینم لیک کامنت ایشون
شما تو فروم های چی چی بود گفتی؟! UM؟ با اون رفقای بالای 50 سالتون میشینین فحش هایی که گفتی رو با هم تمرین میکنین و از خاطرات کنسرت های بلک سبت و از اون شبی که با راب هالفورد و پال استنلی دور یه میز مشروب خوردین میگین؟!
هر کسی برداشت خودشو از موسیقی داره،من چرت و پرت برداشت میکنم شما برو از خاطرات لایوت با پیر پاتال های دور و برت بگو
|
8
نظر
|
suicidal narcism II
و چون ابلیس ام را دیدم،او را جدی، کامل،ژرف و باوقار یافتم...او جان سنگینی بود.از راه اوست که همه چیز فرو می افتد.
با خنده می کشند نه با خشم! خیز تا جان سنگینی را بکشیم!
چون راه رفتن آموختم،به دویدن پرداختم،چون پرواز کردن آموختم،دیگر برای جنبیدن نیاز به هیچ فشاری ندارم.
اکنون سبکبار ام،اکنون در پرواز،اکنون می بینم خویشتن را در زیر پای خویش...اکنون خدایی در من رقصان است.
فراسوی نیک و بد...
نیک...بد...نیک...بد...نیک...بد...نیک...بد...تکرار پشت سر هم این دو کلمه شاید کلمه ی جدیدی رو تو مغز ما حک کنه...برای مثال نیکبد
معنی این کلمه اهمیتی نداره،نکته ی حائز اهمیتش اینه که تونستیم چرخه ی ساخت و شکل گیری خیلی از واژه هایی که روزانه به کار می بریم رو یه جورایی شبیه سازی کنیم...
کلماتی که با ترکیب واج های متداولی که به تلفظشون عادت داریم ساخته میشن...
مثلن برای ما ایرانی ها این واج ها صداهایی هستن که با خوندن ا،ب،پ،ت،ث،ج،چ،ح،خ و... تولید می کنیم که به اصطلاح بهش گویش یا لهجه گفته میشه،و اثر این گویش و لهجه رو میشه به وضوح تو کلمات متداول زبان پارسی ببینیم
اما برای مثال تو زبان تازی خبری از واج های گ،چ،پ،ژ نیست...چرا که مغز یا تارهای صوتی اونا در کل با این اصوات بیگانه بوده و هست...
یا تو یه زبان دیگه می بینیم که یه سری واج ها و اصوات کاربرد بیشتری دارن...برای مثال تو آلمانی ما "خ" رو زیاد می شنویم،یا تو فرانسه ژ یا ق...
خب؟! اینا چه ربطی به بحث ما داره؟! "متال" کجا،کلاس درس زبان عمومی کجا؟!
ولی اگه صبر کنین یه جورایی ربط پیدا می کنه...
تا اینجا تفاوت لهجه ها و گویش ها رو که به تفاوت ساختار املایی و صوتی کلمات منجر میشه رو فهمیدیم،و از اینجا میشه به این نکته رسید که شرایط اقلیمی،فرهنگی و... تاثیر مستقیمی روی این تفاوت ها بین ملل مختلف داره
بشر برای توصیف اجسام،حالات،شرایط و سایر موجودیت های پیرامونش از واج ها استفاده کرد و با جمع چند واج کلماتی رو ساخت...مثل سیب که به یه میوه ی گرد و اغلب زرد یا قرمز گفته میشه،یا انار که به همون صد دانه یاقوت دسته به دسته ی خودمون میگن.......ما میگیم انار و تازی ها رمان،انگلیسی ها هم میگن Pomegranate
تفاوت میان واژه های ملل مختلف همون تفاوتی هست که بین ارزش هاشون وجود داره...
نیک و بد برای ما چیزی و برای ملتی دیگه چیز دیگه...
ارزش های ما مایه ی سرافکندگی یه ملت دیگه هستن،و شر و بدی در نگاه اون ملت چیزی که ما به وجودش افتخار می کنیم و برای رسیدن بهش سر و دست می شکنیم...
چه ارزش ها که یک جا مایه ی تزکیه ی روح و روان و جاده ای برای رسیدن به بهشت قلمداد میشن و جای دیگه ریشه ی تمام بدی ها شمرده میشن...
اعمالی که ما بهشون واژه ی نیک رو نسبت دادیم اعمالی هستن که روزی برای ما دور از دسترس بودن و ما آینده مون رو در گرو رسیدن به اونا می دیدیم و حالا جامه ی تشریف و تکریم بهشون پوشوندیم و اونا رو فراتر از نیک و بلکه مقدس جلوه میدیم
نیک و بد...خیر و شر...روشنایی و تاریکی...ارزش ها و فضیلت ها همه و همه واژه های بی معنی ای هستن که نیک و بدشون رو از ما و باورهامون وام گرفتن!!! این ما بودیم که به رفتارها و اتفاقات بی معنی پیرامون خودمون طبق اون چیزی که می خواستیم! معنی دادیم...ارزش ها رو به وجود آوردیم تا شاید به وجود بی وجود خودمون معنا بدیم! تا شاید خودمون رو پیدا کنیم...
اولین نکته ای که بعد از این حرف ها میشه بهش فکر کرد اینه که این ارزش ها و باور ها همه انسانی و زمینی اند! نه آسمانی و ملکوتی...هیچ کدوم از این ها به ما وحی نشدن! همه رو برای پر کردن کمی و کاستی هایی ساختیم که حس می کردیم...و این کمی و کاستی ها بین ملل و جوامع مختلف متفاوت بودن و در نتیجه ارزش های متفاوتی هم به وجود اومدن...
ارزش هایی که همونطور که دیدیم در یه جامعه هنجار و در یه جامعه ی دیگه ناهنجار قلمداد میشن
هر ملت ارزش های خودش رو پرچم قرار میده و با اون به ملت دیگه حمله ور میشه...و اینطور میشه که هزاران پرچم رنگارنگ تو دنیا به وجود میاد،پرچم هایی که هر کدوم بوی خون میدن!
هزاران پرچم رنگارنگ که هر کدوم نشان از هیولای وجود یه ملته...هزاران هیولای سرکش که ملت ها برای کنترل خودشون! خلق کردن...چون که من بودن رو دوست نداشتن! چون که دوست داشتن گله باشن...گله ای از گوسفند که بع بع کنان به دنبال پرچمی میرن که باد اونو به هر سمت و سویی می بره...
{زرتشت سرزمین های بسیار دیده است و ملت های بسیار،زرتشت بر روی زمین قدرتی شگرف تر از کارهای عاشقان ندیده است،که نیک و بد نام گرفته اند. به راستی قدرت این ستایش و نکوهش هیولایی ست.برادران،بگویید،چه کس آن را لگام تواند زد؟ چه کس بر هزار گردن این هیولا بند تواند نهاد؟ آن چه هنوز در میان نیست بندی ست برای این هزار گردن،آن چه در میان نیست یک غایت است.بشر هنوز غایتی نیست! اما برادران،بگویید ام،،آن جا که بشریت هنوز غایتی نباشد،آیا جز آن است که بشریت خود هنوز در میان نیست؟
چنین گفت زرتشت . فردریش نیچه - ترجمه داریوش آشوری }
پی نوشت :
VIGIL
(شب احیا)
پدر!!! خواست و اراده ات همیشه استوار باد...
من ارزش این زندگی را منکر گشته ام
چرا که دیگر نمی خواهم قربانی لقب گیرم
مرگ بر تو ای اربـــــاب...
این هم برای انکه وضعت از این نیز که هست بدتر شود
باشد که تو را زودتر به فنا برد
به من نشان بده احساس ات را...احساس گندیدن و زوال از درون وجودت را...
این احیا! می سوزد و می سوزد تا که روزی آتش خشم ما وجود ات را فرا گیرد
پــــدر..............ما تو را به دست فراموشی می سپاریم
نام ات تقدیس باد...
اما امروز همه چیز دگر گشته است...
بپرس که چرا وجودم پر است از نفرت!!!
چرا دست به دعا نشسته ام تا ملتی راکه بدان عشق می ورزم نابود شود؟
و چرا با اشتیاق جان ام را در این راه خواهم داد تا که این انقلاب تولدی نو داشته باشد
به خاطر تمامی تلاش ها و نزاع های بیهوده ی کسانی که در راه شکوه و جلال خون آلود تو جان خود را از دست داده اند
من تو را پس می زنم...تو را انکار می کنم
و با تو به مبارزه بر می خیزم تا که بتوانم به زندگی ادامه دهم!
چوپان را بزن...گوسفندان خود به خود متفرق می شوند...!!!
|
11
نظر
|
این بلاگ تابع قوانین مدنی جمهوری اسلامی ایران نمی باشد!
دریافتن خون بیگانه آسان نیست،از سرسری خوانان بیزارم...
آن که خواننده را شناخت،دیگر برای خواننده کاری نکرد.
سده ای دیگر با چنین خوانندگان،یعنی گندیدن جان!!!
... فردریش نیچه
موسیقی متال موسیقی خون است،موسیقی ای که با خون نوشته شده...موسیقی مردگان است...مردگان مطرودی که آنان را در تاریکی وجودشان صدایی برای فریاد نیست...
شنونده ای خواهد که با رنگ و بوی خون آشنا باشد...
حوصله ی ادبی و شسته رفته نوشتن ندارم،بقیه اش رو به زبون آدمیزاد میگم...
سایت ها و بلاگ های مربوط به موسیقی راک/متال تو اینترنت کم نیستن...
از سایت ها و بلاگ های پر محتوا و غنی گرفته تا اونایی که.............هیچی...بیخیال
به هر حال چنین گوناگونی ها و تفاوت هایی رو تو هر زمینه ای میشه دید و سایت ها و بلاگ های راک و متال هم از این قائده مستثنا نیستن...
موضوع بحث ما بررسی محتوای این سایت ها نیست،اصلن به ما ربطی نداره...
سایت هایی با محتوای خوب و غنی،خودشون مخاطبشون رو جذب می کنن و سایت های ضعیف هم نیازی به بررسی و نقد ندارن،چون که هر عقل سلیمی خودش فرق بین خوب و بد رو تشخیص میده...و من هم در جایگاهی نیستم که راجع به این قضایا نظر بدم...
تنها دلیلی که من رو به نوشتن این پست وا داشت دیدن چند خط از قسمت معرفی یکی از وب سایت های "خوب" توی زمینه ی راک/متال بود که واقعن باعث تعجب من شد...
البته خط مشی و برنامه های دیگران به من هیچ ربطی نداره و هر کسی آزاده هر طور که دوست داره و صلاح می دونه مطالب سایت یا بلاگ خودش رو مدیریت کنه،ولی من دوست داشتم از دید یه ناظر یا یه بازدید کننده ی این سایت خوب و پرمحتوا نظرم رو راجع به این قضیه بیان کنم...و یه نقد دوستانه رو به اطلاع این عزیزان برسونم
البته من چندان فعالیتی تو این سایت نداشتم ولی توی اون چند بازدیدی که از این سایت داشتم و شناختی که از بعضی از کاربرانش دارم میتونم بگم که مطالب و محتوای این سایت در نوع خودش عالی و قابل احترامه ولی واقعن با توجه به موضوع و محتوای این سایت یعنی موسیقی راک/متال دیدن چنین پیغام و مقدمه ای در این سایت کمی دور از انتظار و اگه دوستان ناراحت نشن مسخره! میاد
فقط ازتون می خوام که عکس بالا رو با عکس پایین مقایسه کنین...
با کلیک روی هرکدوم از عکس ها می تونین به سایت مربوطه اش برین
شنونده ای خواهد که با رنگ و بوی خون آشنا باشد...
سده ای دیگر با چنین شنوندگان،یعنی گندیدن جان...
باید فاتحه ی متالی رو خوند که تو سایت ها و انجمن هاش چنین شعار هایی داده بشه...
متال یه اسب زیبا! وحشی و سرکشه که فقط باید باهاش تاخت و تاخت و همه ی پرده ها و حصارها رو در هم درید نه اینکه اونو تو یه اسطبل و مزرعه ی کوچک محصور کنیم و فقط باهاش پز بدیم...
you dont know how it's like......
breaking the law...breaking the law
به خصوص اگه این قوانین،قوانین ظالمانه،انسان ستیز،انحصارطلب و مسخره ی جمهوری اسلامی ایران باشه!!!
البته پر واضحه که اون پیام و پیام های مشابهش فقط جنبه ی نمادین دارن،ولی...به نظر من اگه اون پیام حقیقت رو برسونه قابل تحمل تره تا اینکه فقط یه شعار برای رد گم کنی و تبلیغ باشه!
به قول یکی از دوستان بلاگ نویسمون(مازیار) سانسور رو میشه تحمل کرد،ولی خود سانسوری رو نه!!!
شاید اون شعار زیر مجموعه ی خود سانسوری قرار نگیره،ولی میتونه به نوعی از مشتقاتش یعنی خود فروشی باشه!!!
این فقط یه نقد دوستانه بود و امیدوارم که کسی به خصوص مدیران عزیز این وب سایت با خوندن این مطلب ناراحت نشن...
در ضمن بهتر بود که من این مطالب رو تو خود این وب سایت مطرح می کردم،ولی به خاطر احترام به همون خواسته ی این عزیزان یعنی "پرهیز از چنین بحث هایی" بهتر دیدم که تو بلاگ خودمون این مطلب رو بذارم
|
15
نظر
|
suicidal narcism
انسان...اشرف مخلوقات و تجلی شکوه و جلال خالق یا چیزی میان بوزینه و موجودی خیالی به نام انسان!!؟بوزینه ی ما با تبختر خود را موجودی مهم تلقی می کند که شایسته ی خلقت توسط خداست،اما باید کمی متواضع بود و کمی هم به اجداد حیوانی خود فکر کنیم
چه فرقی ست میان ما و ببری درنده وقتی که هر دو با شکمی خالی مواجه می شویم و حاضریم برای لقمه ای نان دست به هر کار بزنیم؟! او حیوانات دیگر را در هم میدرد و ما حیوانات هم نوع! خود را...
چه فرقی ست میان ما و گربه در حالی که هر دو از برای قضای حاجت به کنجی می خزیم و هر یک به صورتی خود را از باری سنگین تخلیه می کنیم؟! او در باغچه
ای و ما بین چهار دیوار...چه فرقی ست میان ما و تمامی حیوانات و جانداران دیگر در حالی که هر یک به نوعی در شبی مهتابی به کنجی می خزیم و با یار خلوت میکنیم...البته که ما به روی تخت و در اتاقی گرم و راحت و آنها چند متر آن طرف تر و روی چمنزار،اسفالت یا در جوی آبی...
با کمی تفکر می توان دریافت که ما نیز حیوانیم...ما نیز بوزینه ایم! البته شاید با کمی تخفیف بوزینه ای متشخص!!! اما شخصیت مان نیز بویی از انسانیت نبرده است...ما از هر بوزینه ای بوزینه تریم!!! ببر از روی غریزه و برچسب حیوانیتی که ما بر آن نهادیم آهو را در هم میدرد...و باور کنید که اگر گرسنه نباشد صد ها آهو می توانند در کنارش آسوده خاطر خرامان خرامان گام بردارند و گه گاه شکلکی نیز نثار روح ببر کنند...اما ما............اما ما،ما که خود را اشرف مخلوقات می نامیم و دم از انسان و انسانیت می زنیم چه خون ها که بی دلیل به زمین نریخته ایم! چه سقف ها که بر سر بیگناهان خراب نکرده ایم! چه جنگ ها که از روی حرص و طمع آغاز نکرده ایم...و حاصل انسانیت! ما دنیایی ست که امروزه در آن جز تعفن چیز دیگری استنشاق نمی شود!!! دنیایی پر از خشم و نفرت،پر ازحرص و طمع...دنیایی مسموم که در آن تباهی می کاریم و خرمن خرمن کثافت درو می کنیم... دنیایی با آینده ای نا معلوم که در گوشه ای از زمان به ما خیره شده ست،به چشمان سیاه و تارش نگاه کنید!!! روزی به سراغ ما می آید...فرزندان فراموش شده ی انسان...فرزندانی ملعون و منحرف،فرزندان جنگ و نفرت،فرزندان تاریکی و تباهی... راهی که پدرانشان با خونابه رسم کرده اند را دنبال میکنند و به ناکجا میرسند،نا کجایی بس تاریک تر از امروز ما!!! ناکجایی که در آن هرج و مرج بیداد میکند،شک و سوءظن بنیان عقلانیت است...بنگرید به زندگی اشرف مخوقات...این است دنیای این مخلوق منحرف،مخلوقی که شب ها با گوشی پر از قصه های آسمانی و نگاهی دوخته شده به آنسوی آسمان ها به خواب میرود و در خواب به انتظار مسیحای مرده ای می نشیند که شاید روزی بیاید و او و دیگر بوزینه ها را رهایی بخشد،اما فردا که زینگ زینگ ساعت خواب را از چشمانش شست دوباره روز از نو روزی از نو...اما روز و نوری در کار نیست...هر روز ما به شب می ماند،شبی تیره و تار... این است زندگی بوزینه ی آسمانی ما...و ما نیز یکی از این بوزینگانیم،بوزینه ای از بوزینه های خدا
{
زرتشت تنها از کوه به زیر آمد و با کسی رویارو نشد.اما چون به جنگل ها پای نهاد خود را با پیرمردی رویارو دید که از کلبه ی قدیس خویش پی یافتن ریشه در جنگل بیرون آمده بود.پیرمرد با زرتشت چنین گفت :"این آواره به چشم ام بیگانه نیست،سالها پیش از این جا گذشت.نام اش زرتشت بود...اما دگر گشته است" "آن زمان خاکستر ات را به کوهستان بردی و امروز سر آن داری که آتش ات را به دره ها ببری؟! از کیفر آتش افروزی نمی هراسی؟" "آری زرتشت دگر گشته است،زرتشت کودک شده است،زرتشت بیدار شده است،اکنون تو را با خفتکان چه کار؟!" زرتشت پاسخ داد : "من آدمیان را دوست می دارم" قدیس گفت : "چرا من سر به بیابان و جنگل نهادم؟ مگر نه آنکه من نیز آدمیان را بی اندازه دوست می داشتم؟ اما کنون خدای را دوست می دارم،نه آدمیان را،آدمی نزد من چیزی است بس ناکامل،عشق به آدمی مرا مرگ آور است" زرتشت پاسخ داد : "سخن از عشق به آدمیان در میان نیست! من آدمیان را هدیه ای آورده ام" قدیس گفت : " ایشان را چیزی مده،بل چیزی از بار ایشان بستان و با ایشان بکش،این کار بیش از همه مایه ی خشنودی ایشان است،اگر تو را نیز مایه ی خشنودی باشد! اگر خواستی ایشان را چیزی دهی صدقه ای بیش مده و بگذار آن را نیز در یوزه کنند!!" زرتشت پاسخ گفت "نه،هرگز صدقه نخواهم داد...زیرا نه چندان مسکین ام که صدقه دهم" قدیس به زرتشت پوزخندی زد و گفت "پس ببین گنجینه هایت را خواهند پذیرفت یا نه! آنان به خلوت گزینان بدگمان اند و باور ندارند که ما برای هدیه دادن بیاییم ، گام هامان در کوچه هاشان طنینی سخت تنها می افکند و شباهانگاهان در بستر چون صدای پای مردی را بشنوند که دیری پیش از برآمدن خورشید می گذرد چه بسا از خویش می پرسند که : این دزد به کجا می رود؟ به آدمیان روی مکن در جنگل بمان! همان به که به جانوران روی کنی! چرا نه چون من باشی،خرسی میان خرسان،پرنده ای میان پرندگان؟" زرتشت پرسید : "قدیس در جنگل چه می کند؟" قدیس پاسخ داد : "سرود می سرایم و می خوانم و با سرودن می خندم و می گریم و زمزمه می کنم : این گونه خدای را نیایش می کنم،با سرود و گریه و خنده و زمزمه خدایی را نیایش می کنم که خدای من است اما تو ما را چه هدیه اورده ای؟" زرتشت با شنیدن این سخنان در برابر قدیس سری فرود آورد و گفت : "مرا چه چیز است که شمایان را دهم! باری بگذار زودتر بروم تا چیزی از شمایان نستانم!" و این گونه پیرمورد و مرد خنده زنان چون دو پسرک از یکدیگر جدا شدند. اما زرتشت چون تنها شد با دل خود چنین گفت "چه بسا این قدیس پیر در جنگل اش هنوز چیزی از آن نشنیده باشد که خدا مرده است!" چون زرتشت به نزدیک ترین شهر کنار جنگل رسید انبوهی از مردم را در بازار گرد آمده دید.زیرا نوید داده بودند که بندبازی نمایش خواهد داد...و زرتشت با مردم چنین گفت : من به شما ابر انسان را می آموزانم،انسان چیزی ست که بر او چیره می باید شد،برای چیره شدن بر او چه کرده اید؟ باشندگان همه تا کنون چیزی فراتر از خویش آفریده اند،اما شما می خواهید فرونشستن این مد بزرگ باشید و بس؟ و به جای چیره شدن بر انسان چه بسا به حیوان بازگردید!!؟ بوزینه در برابر انسان چی ست؟ چیزی خنده آور یا چیزی مایه ی شرم دردناک.انسان در برابر ابرانسان همین گونه خواهد بود،چیزی خنده آور یا چیزی مایه ی شرم دردناک. شما تاکنون راهی را که از کرم به انسان می رسد در نوردیده اید و هنوز بسا چیز کرم وار که در شماست.روزگاری بوزینه بودید و هنوز نیز انسان از هر بوزینه بوزینه تر است... هان! من به شما ابرانسان را می آموزانم. ابرانسان معنای زمین است.بادا که اراداه ی شما بگوید : ابرانسان معنای زمین باد! برادران شما را سوگند می دهم که به زمین وفادار مانید و باور ندارید آنانی را که با شما از امیدهای ابرزمینی سخن می گویند.اینان زهرپالای اند،چه خود دانند یا ندانند...اینان خوارشمارندگان زندگی اند و خود زهر نوشیده و رو به زوال،که زمین از ایشان بستوه است،پس بهل تا سر خویش گیرند! روزگاری کفران خدا بزرگترین کفران بود،اما خدا مرد و در پی آن این کفرگویان نیز بمردند.اکنون کفران زمین سهمگین ترین کفاران است و اندرونه ی آن ناشناختنی را بیش از معنای زمین پاس داشتن. روزگاری روان به خواری در تن می نگریست و در ان روزگار این خوارداشتن والاترین کار بود.روان تن را رنجور وتکیده و گرسنگی کشیده می خواستو این سان در اندیشه ی گریز از تن و زمین بود وه که این روان خود هنوز چه رنجور و تکیده و گرسنگی کشیده بود! و شهوت این روان بی رحمی با خویش بود. اما شما،برادران ام،نیز با من بگویید تن تان از روان تان چه حکایت می کند؟ آیا روان تان چیزی جز مسکینی است و پلشتی و آسودگی نکبت بار؟ به راستی انسان رودی ست آلوده،دریا باید بود تا رودی آلوده را پذیرا شد و ناپاکی نپذیرفت. هان به شما ابرانسان را می آموزانم،اوست این دریا.در اوست که خواری بزرگ تان فرو تواند نشست. انسان بندی ست میان حیوان و ابرانسان،بندی بر فراز مغاکی... فرا رفتنی ست پر خطر،در راه بودنی پر خطر،واپس نگریستنی پر خطر،لرزیدن و درنگیدنی پر خطر آن چه در انسان بزرگ است این است که او پل است نه غایت! آن چه در انسان خوش است این است که او فراشدی ست فروشدی! دوست میدارم آنانی را که جز فروشدن زندگی دیگر نمی شناسند،زیرا که ایشان فراشوندگان اند! دوست میدارم خوارشمارندگان بزرگ را زیرا که پاس دارندگان بزرگ اند و خدنگ های اشتیاق به سوی کرانه ی دیگر... دوست میدارم آنانی را که برای فرو شدن و فدا شدن نخست فراپشت ستارگان از پی دلیل نمی گردند،بل خویش را فدای زمین میکنند تا زمین روزی از آن ابر انسان شود. دوست می دارم آن را که چون تاس به سود اش افتد،شرمسار شود و پرسد : نکند قماربازی فریبکار باشم؟ زیرا که خواهان فناست... دوست می دارم آن را که خدای خویش را گوشمال می دهد،زیرا عاشق خدای خویشتن است.پس باید با غضب خدایش فنا شود! دوست می دارم آنان را همه که چون چکه های گران اند و یکایک از ابر تیره ی آویخته بر فراز بشر فرو میچکند.اینان بشارتگران آذرخش اند و همچون بشارتگران فنا می شوند. هان من ام یک بشارتگر آذرخش و چکه ای گران از ابر! و اما این آذرخش را نام ابرانسان است! زرتشت چون این سخنان را بگفت،در مردم نگریست و خاموش شد...آن گاه با دل خود گفت : اینان می ایستند و می خندند.اینان مرا در نمی یابند.من دهانی بهر این گوش ها نیستم. آیا نخست باید گوش هاشان را فروکوفت تا بیاموزند که از راه چشم بشنوند؟ یا می باید چون کوس و واعظان توبه غریو بر کشید؟ یا اینان تنها گنگان را باور دارند؟ اینان را چیزی ست که بدان می بالند.چه می نامند آن مایه ی به خود بالیدن را؟ "فرهنگ" می نامند اش و همان است که ایشان را از بزچرانان برتر می نشاند... از این رو دوست نمی دارند که واژه ی "خوار" را درباره ی خویش بشنوند.پس من با غرورشان سخن خواهم گفت...
چنین گفت زرتشت - فردریش نیچه . ترجمه داریوش آشوری
}
بوزینه ی ملعون و گمراه
آفریننده ی آفرینندگان
می آفریند خدایانی که او را آفریدند
می ستاید آفریده هایش را...آه که چه بی هویت است این بوزینه
در اوج ظلمت و تاریکی خود را بیناترین نابینای عالم می پندارد
می دود...
هراسان و سرگردان...
در پی مسیحایش...
نیست و او را نیز می آفریند...و می ستایدش...آه که چه بی هویت است این بوزینه
این است عصر انسان بی هویت...
بوزینه ی ملعون و گمراه...
بنگر شاخه های درختان بیابانش را
بر سر هر شاخه ای بوزینه ای ست رقصان
سرمست از عطر تعفن آفرینندگان بی جان اش
آفرینندگانی بر صلیب های مقدس آفرینندگان بی جانی که باید کشته شوند تا که این بوزینه ی ملعون خود را بیابد!
آه که این بوزینه چه بی هویت است...
خود را زمینی نه بل که آسمانی می داند
از خدایانش پلکانی می سازد که او را به آسمان برساند
آسمانی که روزگاری خانه و کاشانه اش بود ست
اما البته در افسانه ها! و او برای به حقیقت رساندن افسانه ها چه افسانه ها که نساخته است...!!!
آه که این بوزینه چه بی هویت و گمراه است...
ارسال شده در دسته
چنین گفت زرتشت،داروینیسم،انسان،ابرانسان
|
15
نظر
|
7071...
خب...بدون هیچ مقدمه ای میرم سراغ اولین کار که خیلی ها این کار رو یه شناسنامه برای موسیقی راک میدونن...یعنی پلکانی به سوی بهشت از گروه بزرگ LED ZEPPELIN
این تراک یکی از تراک های آلبوم LED ZEPPELIN IV ساخته سال 1971 هستش و از سوی کانال تلویزیونی VH1 به عنوان سومین اثر ماندگار و بزرگ تاریخ موسیقی راک در لیست 100 تراک برتر تاریخ این موسیقی جای گرفت
پلکانی به بهشت
در این کره ی خاکی زنی ست که می پندارد تنها طلاست که می درخشد و بسو می خواهد که برای خود پلکانی به سوی بهشت بخرد
و او با خود می پندارد که وقتی بدان جا برسم تنها کافیست که اراده کنم! حتا اگر مغازه ها نیز بسته باشند هر چیزی را که بخواهم از آن خود خواهم کرد
...و او می خواهد پلکانی به سوی بهشت بخرد
بر روی دیوار تابلویی کوبیده شدست...اما حتا دیدن تابلو نیز برای او حاجتی نیست
البته که حق با اوست...زیرا که گاه کلمات و نشانه ها بیش از یک معنی را میرسانند!
بر درختی که در کنار جویباری تنیده است پرنده ای نغمه ای سر داده...
افکارمان گاه چه گمراه کننده می نمایند
...و این مرا به تعجب وا میدارد!
این نغمه همیشه مرا به تعجب وا میدارد!
به غرب می نگرم و به ناگاه احساسی در من میخروشد
و روح و جانم ضجه زنان طلب جدایی میکنند
در خیالم حلقه های دود را بر فراز درختان دیده ام...
و پچ پچ و نجوای کسانی که به تماشا نشسته اند....این مرا به تعجب وا میدارد...
...و آه که مرا به چه تعجبی وا میدارد!!!
دهان به دهان گشته است که اگر ما به نجواها گوش بسپاریم
فلوت زن ما را به سر منزل مقصود خواهد رسانید
و روزی نو بر فراز آنانی که به انتظار بنشینند خواهد دمید
و بیشه پر خواهد گشت از خنده ها و خند ها
بیم از آن مدار که روزی در بوته هایی که به تماشای آنان نشسته ای جنبشی را بینی
که آن هیاهو چیزی نیست جز خانه تکانی بهاری اسفند
بله...دو راه در پیش روی توست...اما بدان که حتا در طول مسیر بلندی که بر گزیده ای هنوز فرصت برای بازگشت و انتخاب راهی دگر هست
و اینست که مرا به تعجب وا میدارد
................اینست که مرا به تعجب وا میدارد
در روانت همهمه ای بر پاست که انگار خیال آن ندارد که تو را به حال خود بگذارد
زیرا که تو بی خبر از ان نشسته ای که فلوت زن تو را میخواند...
آه ای بانوی عزیز............آیا نمی توانی به زمزمه های باد گوش فرا دهی؟!
و کاش میدانستی که پلکانت بر فراز زمزمه های باد بنا شده است!!!
و در حالی که جاده ها را به سرعت می پیماییم سایه هامان از روح هایمان بلندتر خواهند گشت
و آنجا زنی است که همگان او را میشناسیم
که میدرخشد و میخواهد بگوید که چگونه همه چیز به طلا بدل می شود
و اگر خوب گوش فرا دهی میبینی که آهنگ به گوش تو نیز رسیده است
وقتی که همه چیز یکی است و یکی همه چیز...آری...
مانند گوش دادن به راکی که رول آن را رها کرده ای!( To be a rock and not to roll){ترجمه ی این قسمت به زبان خودمون واقعن سخته...بدتر هم میشه وقتی که معنی درستی نشه از اون درآورد...بهترین چیزی که طبق کل شعر میشد ازش بیرون کشید همین بود که نوشتم}
و او می خواهد پلکانی به سوی بهشت بخرد...............
پژواک ها
بر آن فراز مرغ دریایی ساکن و بی جنب و جوش در هوا معلق استو در اعماق امواج غلتان در هزارتوی غارهای مرجانی
طنینی از دوردست ها از میان شن های ساحل به گوش میرسد
و همه چیز سبز است و در زیر آب...
و هیچ کس ما را به سوی ساحل فرا نخواند
و همه از چرا ها و کجا ها بی خبرند!
اما چیزی به جنب و جوش می افتد و می کوشد...و به سوی نور می شتابد...
غریبه ها از خیابان میگذرند و بر حسب اتفاق دو نگاه آشفته به هم گره می خورند...
و من توام و به چیزی جز خود نمی نگرم!!!
دستانت را گرفته و به سوی ساحل رهنمون خواهم ساخت...
یاری ام ده تا آنجا که در توان دارم بفهمم و بشناسم!
و هیچ کس ما را به سوی ساحل فرا نخواند
و هیچ کس از آن تنگنا جان سالم به در نبرده است...
هیچ کس حرفی به زبان نمی آورد و کسی نیز تلاشی نخواهد کرد...
و هیچ کس به گرداگرد خورشید پرواز نمی کند
هر روز تو در مقابل چشمان من فرو می افتی
و مرا برای برخاستن می انگیزی و دعوت میکنی
و هر روز میلیون ها میلیون سفیر درخشان بر فراز بال های خورشید پیام آوار صبحی تازه می شوند
و هیچ کس برای من لالایی نمی خواند و هیچ کس در بستن چشمانم مرا یاری نمی کند
پس پنجره را تا انتها می گشایم و تو را در آن سوی آسمان ها صدا می زنم...
BLACK SABBATH هم که حتمن به عنوان یکی از گروه های افسانه ای و بنیانگذاران سبک متال معرف حضورتون هست و بکف نکنم این گروه هم مثل دو گروه قبلی نیازی به توضیح داشته باشه...
این تراک رو خیلی ها اولین تراکی میدونن که توش رگه هایی از چیزی که ما امروزه به اسم DOOM METAL میشناسیم وجود داره...
جمعه ی سیاه(یکشنبه ی سیاه)
چیست پشت سر من که بر من سایه افکنده؟!ردای سیاه به تن دارد و با دستانش به من اشاره میکند
نگاهی به عقب انداخته و سریع پا به فرار میگذارم
در می یابم که من فرد برگزیده ام!
وه............نه...............
با شمایلی سیاه و چشمانی از آتش...
طالع مردم را به آنها یادآور می شود
شیطان در آنجا نشسته است...با لبخندی بر لب به شعله هایی می نگرد که هر لحظه بالا و بالاتر می روند
وه......نه...نه...خداوندا! یاری ام ده...
آیا این پایان ماجراست دوست من؟!
شیطان نزدیک تر می آید و دور ما حلقه میزند
مردم با وحشت پای به فرار میگذارند...
همان به که فرار کنند...و همیشه مراقب و نگران!
نه...نه...........خواهش میکنم.............نه................
|
9
نظر
|
این آهنگ های جادویی! Eterno En Mí از Uaral
De los brazos de nadie
Solo… por la vías tristes
Momentos vividos contigo
Inmortalizados en mi alma.
Carne de mi carne
Sangre de mi estirpe
Agua de mis mares
La noche no te detuvo ante el futuro que te arrebató de mí.
Inexperto amigo
Precoz en el tiempo
Eterno en mí.
El verdor de tus ojos
Está tatuado en mi destino
Estás en mi más vivo que yo mismo
Cuando hablo, es tu voz
La desahoga este llanto
Cuando río es tu alegría que me brota
En tu tumba se fueron
Los secretos de la amistad,
Tu agonía no me esperó.
Ahora sé que el corazón
También se cansa de esperar
El cariño que siempre se deseó.
Agua de mis mares
Eterno en mí…
Que muerte tan anunciada
Que mañana tan sabia.
در روح من جاودانه شده است.
|
31
نظر
|



